بازی «پاک کردن آسیب‌ها»

روی تخته، چند واژه درمورد آسیب‌هایی که در این سوره برای دانش‌آموزان مطرح کرده‌ایم، می‌نویسیم؛ مثلا تنبلی، سستی، دندانِ خرابِ کرم خورده که لازم است دانش‌آموزان با آن مقابله کنند. بازی شروع می‌شود و دانش‌آموزان آن کلمات را با توپ‌های پارچه‌ای و یا حتی با جوراب‌های تمیزی که گلوله شده، می‌زنند. آنقدر که تخته پاک […]

بازی «مراقبت از بال»

برای هریک از دانش‌آموزان دو بال می‌سازیم و به آنها وصل می‌کنیم. بال را به عنوان نشان اتصال به خوبی‌ها برای دور ماندن از آسیب معرفی می‌کنیم. بچه‌ها دو به دو روبروی یکدیگر می‌ایستند. هرکس باید مراقب باشد که طرف مقابل بال او را خراب نکند، آسیب نزند و یا از جا درنیاورد و در […]

معما

یکی از فعالیت‌های خوبی که هم برای بچه‌ها جذابیت دارد و هم سبب افزایش پویایی و نشاط کلاس می‌شود، طرح معماست. می‌توانیم سخن خود را با یک معما شروع کنیم تا از ابتدای تدریس، بچه‌ها را با خود همراه کرده باشیم. حتی استفاده از تنها یک معما در یک جلسه هم بسیار خوب و مفید […]

پیشنهاداتی برای «خواندن سوره»

در مدتی که در محضر سوره مبارکه توحید هستیم، علاوه بر این‌که به طور مداوم این سوره را همراه خود و کلاس می‌بینیم، سعی می‌کنیم بر خواندن سوره نیز مداومت داشته باشیم. ضمن این‌که با توجه به پیام سوره که دیدن عظمت مخلوقات است، می‌توانیم طی مدت وقوف بر سوره توحید، انواعی از مخلوقات را […]

پیشنهاداتی برای «خواندن سوره»

پس از این­‌که کلیپی از شگفتی‌های بدن انسان دیدند، سوره را هم‌خوانی ‌کنند. تخته را به دو قسمت تقسیم می‌کنیم. در حالی‌که صوت سوره پخش می‌شود دو نفر دو نفر مشغول نوشتن انواع کارهای خوبی می‌شوند که می‌توان با قدرت تکلم انجام داد. این کار را می‌­توان برای بقیه عضوهای بدن نیز انجام داد. به […]

داستان «خاطره شیرین»

به نام خدا فیش‌های جمع‌آوری کمک‌­های خیریه را باید تا دو سه روز دیگر به مدرسه تحویل می‌دادیم، اما هنوز کامل پُرشان نکرده بودیم‌. تلفن را برداشتم و به علی زنگ زدم. گفتم: «علی، هنوز خیلی از فیش‌هایمان مانده، برنامه‌­ات چیست؟» علی گفت: «موافقی از مسجدی‌­ها شروع ­کنیم؟» گفتم: «باشد. ببینیم چه می‌­شود.» شب رفتم […]

داستان «درخت زردآلوی مهربان»

به نام خدا عید بود و من هم مثل یک شاهزاده‌، لم داده بودم توی ایوان، داشتم خاطرات سفر به روستا را می‌نوشتم. حاجی‌بابا توی حیاط، با آن کلاه لبه‌دار قدیمی‌ش، مشغول باغبانی بود. مهدیار هم مثل خبرنگارهای سمج، دنبالش راه می‌رفت و هی سؤال می‌پرسید: «حاجی‌بابا این چیه؟ اون چیه؟ چرا اینو کاشتی؟ چرا […]

داستان «هدیه تولد»

به نام خدا روز تولد آرمان، میهمانان یکی یکی وارد خانه شدند و هرکدام هدیه‌ای برایش آوردند. هدیه عمو حمید بزرگ‌تر از بقیه بود. آرمان بی‌صبرانه منتظر بود هدیه‌های تولدش را باز کند. مامان کیک را روی میز گذاشت و شمع را روشن کرد. بچه‌ها با هم شعر «تولدت مبارک» را خواندند. آرمان چشم به […]

داستان «استخوان‌های شگفت‌انگیز»

به نام خدا سحر روی صندلی کنار آبخوری نشسته بود. زهرا با دو تا بستنی آمد و گفت: «کمی جا بده تا من هم بنشینم.» سحر کمی جمع و جور شد و به زهرا جا داد. زهرا یکی از بستنی‌ها را سمت سحر گرفت و گفت: «بیا برای تو گرفتم.» سحر در حالی‌که بغض کرده […]

شعر «ربّنا»

به نام خدا بیل برمی­‌دارم و با دست‌­هام            می‌­شکافم خاک‌­های سخت را می­‌نشانم در میان باغچه                یک نهال کوچک خوشبخت را باغچه یک گوشه از این کوچه است   کوچه‌­ای لبریز از لطف و صفا خانه­‌هایش هر سحر پر می­‌شود        از صدای آشنای ربّنا بعدها وقتی نهالم شد درخت،            کودکان تابی […]