داستان «دنیای دیدنی»

در یک دریای آبی و بزرگ، ماهی قرمزی به نام پولکی زندگی میکرد. چند وقتی بود پولکی با ماهی دیگری به نام پَرماهی دوست شده بود. پرماهی یک ماهی پرنده بود با دو جفت بال زیبا و شفاف که با آنها میتوانست کمی بالاتر از سطح دریا پرواز کند. پرماهی همیشه برای پولکی از زیبایی […]
داستان «من و شام حاضری»

دیروز بعد از ظهر، مادرم به همه اعلام کرد و گفت: «دیگر از غذای پختنی خسته شدیم. امشب غذای حاضری میخوریم!» من و برادرانم به هم نگاه کردیم و با هم گفتیم: «چه خوب!» پدرم گفت: «از این بهتر نمیشود!» وقت شام سفره را پهن کردیم. مادرم یک کاسه ماست آورد و چند تکه پنیر […]
داستان «علی و عیار»

علی به همراه خانوادهاش برای مسافرت به روستای پدریشان رفته بود. روستا همیشه به او حس خوبی میداد، انگار طعم غذاها و هوا و همه چیز روستا با شهر فرق داشت. علی علاقه داشت روزها در حیاط به جستجو بپردازد و چیزهایی که در شهر به چشم نمیآید و وجود ندارد را در دفترش ثبت […]
معرفی کتاب «بادکنک غمگین، چطور خوشحال شد؟»

تا عنوان کتاب: بادکنک غمگین، چطور خوشحال شد؟ نویسنده: جولیا کوک مترجم: عرفانه جوادپور تصویرگر: آنیتا دوفالا چاپ اول: 1394 رده سنی: ج توضیحات: این کتاب داستان بادکنکی غمگین و بیحوصله است که نمیداند چرا بیحوصله شده و کارهایش را انجام نمیدهد که روزی با یک سنگ دانا روبرو میشود و او با یاد دادن […]
داستان «اردوی جنوب»

به نام خدا بعد از امتحانات قرار بود ما را برای اردو به جنوب کشور ببرند. من خیلی دوست داشتم همراه دوستانم در اردو شرکت کنم اما بابا خيلى راضى نبود. مامان و خواهرم مهديه با پدر صحبت كردند و بالاخره بابا راضى شد. نمىدانم اگر من، آبجى مهديه و مامان را نداشتم چه كار […]
داستان «جشن به یادماندنی»

به نام خدا چند روز بیشتر به روز معلم نمانده بود. با اینکه خانم معلممان گفته بودند روز معلم به ایشان هدیه ندهیم، اما ما دوست داشتیم برای معلم مهربان و زحمتکشمان هدیهای آماده کنیم. زنگ تفریح، مریم، نماینده کلاس، در را بست و اجازه نداد کسی بیرون برود. او گفت: «بچهها چند روز بیشتر […]
داستان «کوهنوردی با پدربزرگ»

به نام خدا پدربزرگ بالای سر امیرعلی آمد و آرام تکانش داد و گفت: «بابا جان، نمیخواهی بلند شوی؟ کمکم باید راه بیفتیم.» امیرعلی پرسید: «مگر صبح شده است؟» پدربزرگ سجادهاش را جمع کرد و گفت: «بله، اگر میخواهی همراه من به کوه بیایی، زودتر آماده شو.» امیرعلی از پنجره اتاق نگاهی به بیرون انداخت […]
شعر «نجارِ آینده»

به نام خدا دوست دارم من چوب بازی را چکش و میخ و خانهسازی را در دلم ذوق است در سرم ایده آفرین گفته هرکه فهمیده تا پدرجانم توی هر کاری تا هدف من را میکند یاری با صبوری و با تلاش و کار من در آینده میشوم نجار شاعر: ندبه محمدی
شعر «هنرمند کوچولو»

به نام خدا مادربزرگ من ساخت یک کاسهی سفالی آن را به من نشان داد گفتم چه خوب و عالی اصلاً نمیتوانم مانند آن بسازم امّا تو میتوانی مادربزرگ نازم مادربزرگ خندید او گفت: «میتوانی وقتی مراحلش را مانند من بدانی» آموزشم شد آغاز با سادگی و لبخند هی پلهپله رفتم تا که شدم هنرمند […]
داستان «رهبر آینده آهوها»

در جنگلی سرسبز و دور، آهویی زیبا به نام دُم قهوهای همراه پدر و مادر و گله بزرگ آهوها زندگی میکرد. قرار بود به زودی در گله آهوها مسابقه بزرگ پَرِش، بین بچه آهوها برگزار شود. دُم قهوهای خودش را برای این مسابقه حسابی آماده کرده بود؛ او و بچه آهوهای دیگر از صخرههای زیادی […]
