شعر «پاداش»

به نام خدا کردم مرتب مندیروز اتاقم را با نظم هر جایشعالی شد و زیبا وقتی اتاقم رامامان خوبم دید چون شاپرک در باغ چرخی زد و خندید رفتم در آغوشش روی مرا بوسید در قلب من انگارنیلوفری رویید احساسم از کارمبسیار شد بهتر پاداش کارم بودگل‌بوسه‌ی مادر شاعر: زهرا عراقی  

داستان «جنگل دور»

در دشتی زیبا نزدیک جنگلی سرسبز خرگوش کوچولویی با مادرش زندگی می‌کرد. خرگوش کوچولو دوست داشت هرکاری را که می‌خواهد انجام بدهد و از این‌که مادرش همیشه مراقبش بود تا اتفاقی برایش نیفتد، ناراحت بود. یک روز صبح تصمیم گرفت از لانه بیرون برود و در دشت بازی کند. مامان خرگوشه به او گفت: «خرگوش […]

داستان «همه مواظب مطهره بودند»

مطهره تازه پایش را از گچ باز کرده بود. او دستش را دور کمر پدرش حلقه کرده بود و آرام آرام داشت راه می‌رفت. پدر گفت: «آفرین مطهره جان. خیلی راه رفتنت خوب شده. ان‌شاالله خیلی زود می‌توانی بروی سر کلاس.» پدر مراقب بود که مطهره پایش را صاف روی زمین بگذارد. آنها وارد خانه […]

نمایش از زندگی اهل بیت (ع)

داستان‌هایی کوتاه از زندگی ائمه علیهم‌السلام را برای ­دانش‌آموزان تعریف کنیم و آن‌­ها به صورت نمایش در کلاس بازی کنند. داستانی از زندگی امام صادق(ع) یکی از اصحاب امام جعفر صادق علیه‌السلام به آن حضرت عرض کرد: «پسر عموی شما در مقابل جمعی، از ‌شما نام برد و بسیار بد گویی کرد و ناسزا گفت!» […]

داستان «بخشندگی اهل بیت(ع)»

امام حسن(ع) و امام حسین(ع) کودک بودند که مریض شدند. پبغمبر اکرم(ص) به دیدن ایشان آمد. وقتی حال آن‌­ها را دید خطاب به امیرالمومنین(ع) فرمود: «خوب است شما برای شفای فرزاندانتان نذر کنید.» امیرالمونین علی(ع) نذر کردند اگر فرزندانشان شفا پیدا کردند سه روز پی در پی روزه بگیرند. حضرت زهرا(س) و حسنین(ع) نیز این […]

شعر «یادگار»

به نام خدا گفته بودی که می­‌روی اما           یادگارت به جای خواهد ماندلرزش دست­‌های بی‌­رمقت          پشت دیوار کعبه را لرزاند قلب قرآن شبیه قلب خودت       بی‌­قرار علی و فاطمه بودیادگار تو یازده خورشید               ‌بر مدار علی و فاطمه بود […]

داستان «پول گمشده حسن»

زنگ تفریح خورده است. سعید از در کلاس بیرون می‌آید. همان موقع آراد دوستش از کلاس بغلی خارج می‌شود و با خوشحالی دست سعید را می‌کشد و هیجان زده می‌گوید: «بیا برویم بوفه، امروز می‌خواهیم با هم خوراکی‌های خوشمزه بخوریم.» بوفه شلوغ است و آن‌ها می‌روند ته صف. سعید می‌پرسد: «چه شده آراد، گنج پیدا […]

داستان «ما و پیامبر»

یک دقیقه‌ای می‌شود که آقای مهربان آمده‌اند توی کلاس؛ اما سینا و حمید چنان گلاویز هم شده‌اند که اصلاً متوجه حضور ایشان نمی‌شوند. حمید دارد با صدای بلند به سینا می‌گوید: «حقش بود همان دیشب که آن حرف نامربوط را زدی، یک مشت جانانه می‌کاشتم پای چشمت!» من و بچه‌ها سکوت کرده‌ایم بلکه این دو […]

داستان «کیکِ مریم»

زنگ تفریح که زده شد هر دو با خوشحالی به طرف پله‌ی گوشه‌ی حیاط دویدند و همان‌جا نشستند. مریم گفت: «مرضیه حدس بزن امروز چی آوردم که بخوریم؟» اما منتظر پاسخ او نشد و بی‌درنگ ظرفی را از کیفش درآورد. چشم مرضیه که به کیک مورد علاقه‌اش افتاد یه آخ جون بلندی گفت و بعد […]

شعر «کشتی صحرا»

یکی از گام‌ها برای انتقال پیام سوره مبارکه غاشیه به دانش‌آموزان «تفکر در پدیده‌ها» است. شعر زیر درمورد توجه به شتر به عنوان یکی از مخلوقات حیرت‌انگیز خداوند است که از آن در سوره غاشیه نیز یاد شده است. نمی‌دانم تو اصلاً            شتر دیدی؟ ندیدی؟ از این کشتی صحرا    […]