پیشنهاداتی برای «خواندن سوره»

دانشآموزان در حالی که همراه با مربی خود تخته کلاس را پر از علامت سوالهای رنگی میکنند، به صوت سوره گوش دهند. در حین کشیدن نقاشی یک علامت سوال و رنگآمیزی آن، صوت سوره را بشنوند. از بچهها بخواهیم قرآن به دست بگیرند و در همین حال سوره را با هم همخوانی کنند. دانشآموزان در […]
«پیشنهادی برای شروع»

برای اولین جلسه میتوانیم کلاس را با خوراکیهای خوشمزه و میوههای فصل رنگارنگ تزیین کنیم و در بین این میوهها از برگهای مصنوعی استفاده کنیم. با یک سبد انجیر سرکلاس میرویم. از روز قبل به بچهها میگوییم حتما میوه بیاورند. صوت سوره را پخش میکنیم، آنگاه از دانشآموزان میخواهیم که میوههایشان را دربیاورند. با شعر […]
بازی «حلقه فایدهها»

از روز قبل صورتکهایی به شکل میوه یا حیوانات یا حشرات به همراه یک فایده مهم آنها درست کرده، به بچهها تحویل میدهیم تا بچهها آن فایدهها را حفظ کنند. روز بعد بچهها را به حیاط مدرسه میبریم تا با درست کردن یک حلقه عمو زنجیر باف بازی کنند. هر بار یکی از بچهها وسط […]
اسم میوه را بگو

بچهها را به حیاط مدرسه می بریم. یک تابلو کوچک از درختان سبز که نماد تابستان است و یک آدمبرفی که نماد زمستان است درست میکنیم، با توجه به تعداد دانشآموزان، تصاویر میوههایی مثل خیار، سیب، پرتقال، گلابی، انگور، هندوانه، نارنگی، موز و انجیر را به شکل کارتهایی درست میکنیم و در اختیار دانشآموزان قرار […]
بازی «بدون انگشت مگه میشه؟!»

مفاصل انگشتان را با چوب بستنی میبندیم و از بچهها میخواهیم کارهایی که به تا شدن انگشت نیاز دارد انجام دهند. مثل ناخن گرفتن، بستن دکمه لباس، غذا خوردن. از سوره مبارکه تین یاد گرفتیم که انسان به بهترین و کاملترین شکل آفریده شده. خداوند برای اینکه راه درست را در زندگی انتخاب کنیم و […]
شعر «دلیل کارها»

[…]
داستان «حسنا و کیف چرخدار»

به نام خدا حسنا برای خرید کیف مدرسه به همراه بابا به بازار رفت. او میخواست کیفش خاصترین کیف مدرسه باشد!بازار پر از کیفهای رنگ و وارنگ بود. حسنا چشمش به یک کیف چرخدار بزرگ افتاد. کیف برق میزد، دستهی بلندی داشت و رویش عکس یک جغد با تاج طلایی بود. حسنا گفت: «بابا! این […]
داستان «درخت گردو»

خورشید از پشت کوهها بالا آمد و نور زرد رنگش را در جنگل سبز پهن کرد. فندقی سنجابه از خواب بیدار شد و صبحانهاش را خورد. مادرش؛ گلبلوط خانم به او گفت: «فندقی جان! امروز در جنگل کار دارم. میخواهم تو هم همراه من بیایی.»فندقی با تعجب پرسید: «چه کاری؟»گلبلوط خانم گفت: «آماده شو برویم، […]
داستان «سوره مبارکه حمد»

به نام خدا بابای احمد چند روزی است که برای او یک چتر رنگارنگ با مقواهای رنگی درست کرده و به دیوار اتاق زده یک چتر سوره بزرگ که هر هفته یک سوره رویش مینویسند و میروند زیر چتر آن سوره. زیر چتر سوره رفتن یعنی هر کاری میکنند، حواسشان هست که اگر کارشان شبیه […]
شعر «سبز و طلایی»

بابای خوبم یک باغبان است باغش چه سرسبز! چون بوستان است از خاک خوبش روییده انجیرزیتون و انگور یک عالمه سیر انجیر، شیرین […]
