داستان «حسنا و کیف چرخ‌دار»

به نام خدا

حسنا برای خرید کیف مدرسه به همراه بابا به بازار رفت. او می‌خواست کیفش خاص‌ترین کیف مدرسه باشد!بازار پر از کیف‌های رنگ و وارنگ بود. حسنا چشمش به یک کیف چرخ‌دار بزرگ افتاد. کیف برق می‌زد، دسته‌ی بلندی داشت و رویش عکس یک جغد با تاج طلایی بود.
حسنا گفت: «بابا! این کیف را برایم می‌خرید؟!»
بابا با تعجب پرسید: «این؟ آخه به چه دلیل فکر کردی این کیف خوبیه؟ به نظرم این مناسب تو نیست.»
حسنا اصرار کرد: «هم چرخ داره، هم برق می‌زنه، هم خیلی خاصه! همینو می‌خوام.»
بابا گفت: «اینها دلیل خوبی برای خرید این کیف نيستند‌ها! این خیلی بزرگه. تو باید بتونی راحت کیفت رو برداری.»
حسنا با هیجان، کیف را روی زمین جابجا کرد و‌ گفت: «ببینید چقدر راحت جابجا میشه. اینجوری مجبور نیستم روی دوشم بندازم و کمردرد بگیرم. خودش روی زمین راه میره.»
بابا بلند خندید و گفت: «مگه پا داره؟ نمی‌خواهی چند تا کیف دیگه هم ببینی؟ این یکی بیشتر شبیه چمدونه تا کیف مدرسه.»
حسنا سرش را کج کرد و گفت: «نه! من انتخابم همینه بابا. خواهش می‌کنم بخریدش!»
بابا با مهربانی گفت: «باشه، ولی یادت باشه هر انتخابی یه نتیجه‌ای داره که باید بپذیری.»
روز اول مهر، حسنا با کیف چرخ‌دارش وارد مدرسه شد. دوستش را دید که کوله‌پشتی پارسالش را روی دوشش انداخته و آرام آرام می‌رود.‌ کیف چرخ‌دارش را تند‌تر روی زمین کشید و خودش را به دوستش رساند. دوستش با خوشحالی گفت: «سلام حسنا. کیف جدید خریدی؟»
حسنا گفت: «سلام فاطمه، آره ببین چقدر قشنگه، تازه منو خسته هم نمی‌کنه.»فاطمه گفت: «آره مثل من مجبور نیستی کوله‌تو خودت برداری… راحت شدی»
زنگ خورد و همه بچه‌ها منتظر شدند تا مدیر صحبت کند. مدیر به بچه‌ها سلام و‌ خوشامد گفت: «سلام بچه‌ها اسم هر کس را می‌خوانم سر صف کلاس خودش بایستد.»
یکی‌یکی اسم‌ها خوانده شد. کلاس سومی‌ها باید می‌رفتند طبقه دوم. طبقه دوم یعنی ۳۲ تا پله!
حسنا توی صف نگران شد که چطور می‌خواهد از پله‌ها بالا برود. دوستانش خیلی سریع و منظم پله‌ها را یکی‌یکی بالا می‌رفتند. اما کیف حسنا از پله‌ها بالا نمی‌رفت. حسنا کیف را هی برمی‌داشت و روی پله بالایی می‌گذاشت. خسته شده بود. نفر پشت سری او تکرار می‌کرد: «زود باش.. چرا راه نمی‌ری؟!» حسنا که حسابی کلافه و خسته شده بود، از صف بیرون آمد و اجازه داد بقیه زودتر به کلاس بروند. خودش از سمت دیوار به حرکتش ادامه داد. فاطمه از آخر صف خودش را به حسنا رساند و پرسید: «چی شد حسنا؟» حسنا جواب داد: «دستم درد گرفت.. کیفم خیلی سنگینه.»
فاطمه با مهربانی گفت: «بیا با هم برویم من کمت می‌کنم.»
روز اول مدرسه برای حسنا با کیف چرخ‌دارش خیلی سخت گذشت. زنگ خانه که زده شد، توی پله‌ها، بچه‌ها با عجله به سمت حیاط می‌دویدند. حسنا نفس نفس زنان کیف چرخ‌دارش را از پله پایین می‌آورد که یکدفعه کسی به شانه‌اش خورد. تعادل حسنا به هم خورد. کیف از دستش پرت شد و چند پله پایین‌تر افتاد. حسنا به سمت کیفش دوید. کیف را برداشت و دید دسته کیفش شکسته. شروع کرد به گریه کردن. در دلش گفت: «از این بدتر نمی‌شد. اصلا کاش این کیف رو‌ نمی‌خریدم. بابا راست می‌گفت این کیف به دردم نمی‌خوره!»
حسنا با ناراحتی وارد خانه شد. سلام کرد و خواست کیفش را به اتاقش ببرد که مامان گفت: «نه..نه… خونه نیار! چرخش کثیفه… همون‌ جا جلوی در بگذار…»
حسنا گفت: «واقعا این کیف به درد نخوره… مامان کیف قبلیم کجاست؟ من دیگه این کیف رو دوست ندارم.»
مامان که برای حسنا شربت آورده بود گفت: «بیا این شربت رو بخور خسته‌گیت در بره. بعدش برام تعریف کن مدرسه چه خبر بود؟ خوش گذشت؟ چرا دیگه کیفت رو نمی‌خوای!؟»
حسنا تشکر کرد و لیوان شربت را سر کشید و گفت: «آخیش… چقدر از دست این کیف امروز خسته شدم.. امروز اصلا خوش نگذشت..»
مامان با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ چی شده مگه!؟»حسنا جواب داد: «این کیف تنبل‌تر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم! از پله بالا و پایین نمی‌ره! توی کلاس تا یکی رد میشه، همه‌ش غش می‌کنه و می‌افته..اومدنی هم که از پله‌ها افتاد و دسته‌ش شکست.»
مامان گفت: «شکست؟ ای بابا… حدس می‌زدم این کیف دردساز بشه برات. پس خیلی اذیت شدی! گفتم که کیف چرخ‌دار برای سفر خوبه، اما برای مدرسه‌ی شلوغ و پرپله! مناسب نیست.»
حسنا گفت: «آره مامان. من فقط ظاهرشو دیدم. همون کیف قبلی‌م خیلی بهتره. لطفا از انباری بیرونش می‌آرید؟»
مامان لبخند زد و گفت: «باشه دخترم. کیف پارسالت درسته ساده‌ست، ولی سبک و اذیت‌نکن هم هست.»حسنا خندید و مامان را بوسید.

نویسنده: مریم ایوبی راد