نقاشی روی سنگ

از بچه‌ها بخواهیم که سنگ جمع کنند و سنگ‌ها را با خود به کلاس بیاورند، ابتدا از آن‌ها می‌خواهیم که نقاشی بکشند و از سنگ‌ها در نقاشی‌های‌شان استفاده کنند بعد از اتمام نقاشی‌های‌شان رنگ در اختیار آن‌ها قرار داده و از آن‌ها می‌خواهیم این‌ بار روی خود سنگ‌ها نقاشی کنند و یا با رنگ کردن […]

ساخت اسم میوه

از دانش‌آموزان می‌خواهیم که با این کلمات اسم میوه درست کنند.قتلپرا  – بگالی  –  هبرزخ  – امخر  –  ریناج  – کشتم  – هژیمادوها  -ریاخ  – نگاو –  لفواشت  – بسی –  هسگزبجو  – لابوال  – رکان  – کزازلال – اخزغتاه  – کادواو – گسیال  – ونهادنه  – فتریگپروت – یلشل – هزمکوب

بازی «والیبال»

دانش‌آموزان را به دو گروه تقسیم می‌کنیم، به نمازخانه مدرسه می‌بریم و می‌خواهیم که والیبال ایستاده بازی کنند، پس از مدت زمان تعیین شده می‌خواهیم که والیبال را نشسته بازی کنند، در مرحله بعد می‌خواهیم که نشسته و با یک دست بازی کنند، بدین ترتیب آن‌ها متوجه توانایی‌های دیگری از خود می‌شوند.  

نمایشگاه «من می‌توانم»

نمایشگاهی با عنوان «من می‌توانم» تدارک می‌بینیم، به این شکل که ابتدا توانایی‌هایی که مشترک بین همه بچه‌هاست را نام می‌بریم. مثلا می‌گوییم: «بچه‌ها شما می‌توانید بخوانید و دکمه‌هایتان را ببندین، بند کفش‌تان را ببندید، محبت کنید و… .» از آنها می‌خواهیم که این توانایی‌های‌شان را به صورت عکس به دیوار بزنند یا فیلم تهیه […]

نقاشی روی کاغذ رولی

روی کاغذ بزرگ رولی بخوابیم و به بچه ها بگوییم دور ما را با ماژیک دورگیری کنند و بعد بگوییم که به نظر بچه‌ها ما چه توانایی‌هایی داریم؟ از بچه‌ها بخواهیم که توانایی‌های ما را بگویند و در کنار دست و پا و سرمان بنویسند. بچه‌ها هم همین فعالیت را در منزل انجام دهند و […]

معرفی کتاب «بادکنک غمگین چطور خوشحال شد؟»

عنوان کتاب: بادکنک غمگین، چطور خوشحال شد؟ نویسنده: جولیا کوک مترجم: عرفانه جوادپور تصویرگر: آنیتا دوفالا چاپ اول: 1394 رده سنی: ج توضیحات: این کتاب، داستان بادکنکیِ غمگین و بی‌حوصله است که نمی‌داند چرا بی‌حوصله شده و کارهایش را انجام نمی‌دهد که روزی با یک سنگ دانا روبه‌رو می‌شود. سنگ دانا راه‌هایی برای برطرف شدن […]

شعر «نمایشگاه نقاشی»

اولین نقاشی‌ام بود            طرح زشتی روی دفتربا تلاش و سعی و امید       من شدم یک ذره بهتر با همین تکرار و تمرین       کار من شد خوب و عالیروی دیوار اتاقم                 نیست اصلاً جایِ خالی در کنار هم نشستند          کوه و جنگل، […]

شعر «توانایی‌های من»

 می‌توانم قلمم را          بگیرم در دستبنویسم املا                 بکشم هر چه که هست گل خوشبویی را            چیدم از باغ جهانبلدم حفظ کنم              آیه‌های قرآن خوب من فهمیدم          درس امروزم رادرس […]

داستان «تو می‌توانی»

یک شب وقتی پدر از محل کارش به خانه برگشت، مادرِ محمدمهدی به استقبالش رفت، کیف و کتش را گرفت و با مهربانی همیشگی به او خسته نباشید گفت. اما محمدمهدی برخلاف شب‌های گذشته که با اشتیاق به استقبال پدرش می‌رفت، خیلی آرام گفت: «سلام بابا خسته نباشید!» و به اتاقش رفت. هنوز چند دقیقه‌ای […]

داستان «داستان تصویری من»

آن روزها قرار بود در کلاس‌مان مسابقه داستان‌نویسی برگزار شود. دوستانم و تمام بچه‌های کلاس خیلی خوشحال بودند و برای نوشتن داستان‌های‌شان هیجان‌زده بودند، اما من علاقه‌ای به شرکت در مسابقه نداشتم.خانم معلم وقتی این موضوع را فهمیدند من را صدا زدند و گفتند: «مریم جان شنیده‌ام نمی‌خواهی در مسابقه داستان‌نویسی شرکت کنی؟»من گفتم: «بله […]