داستان «آرزوی روی کاغذ»

نور خورشید از پنجره‌ی کلاس به داخل می‌تابید و سایه‌های لرزانی روی میزهای چوبی می‌انداخت. سهیل در ردیف اول، درست زیر پنجره، نشسته بود. کتاب جلویش باز بود. ماهان را زیر نظر داشت. ماهان روی صندلی، آرام نشسته بود.سکوت کلاس تنها با صدای خش‌خش قلم‌ها شکسته می‌شد. ماهان با تمرکز، نوک قلم را روی کاغذ […]

داستان «پیتزای مخصوص»

بوی پنیر آب‌شده، تمام خانه را پُر کرده بود. از آشپزخانه، بوی تند و وسوسه‌انگیزِ قارچ کبابی می‌آمد که با پنیرِ پیتزا قاطی شده بود. بابا با دقتِ یک نقاش، روی خمیرهای پهن شده، لایه‌های مختلف را می‌چید.شهاب عاشق پیتزای قارچ و گوشت بود؛ لایه‌ای ضخیم از قارچ‌های تازه که آب‌شان می‌ریخت و تکه‌های بزرگ […]

داستان «همانی که دوست داشتم»

بوی عودِ سوخته در هوای گرم حسینیه پیچیده بود. آسمان، دفترچه یادداشتش را روی زانو صاف کرد و نوک خودکار آبی‌اش را روی کاغذ گذاشت. سخنران این هفته‌ی هیئت، عمویش بود. چشم‌هایش به دهان عمو دوخته شده بود‌. آسمان می‌دانست در آخر سخنرانی، جایزه‌ای در کار است که ارزشِ این‌همه دقت را دارد. اما اطرافش، […]

داستان «گُنده‌ی مدرسه»

سهیل نفس‌نفس‌زنان وارد کلاس شد و گفت: «آقا اجازه، ببخشید دیر اومدم.» کلاس را نگاه کرد تا یک جای خالی پیدا کند. آقای نعیمی عینکش را زد. به لیست حضور و غیاب نگاه کرد و گفت: «مرادی هستی؟ آدم روز اول مدرسه دیر میاد؟»سهیل سرش را انداخت پایین و رفت ته کلاس تا روی تنها […]

داستان «شور»

سعید جلوی در حیاط نشست. با چوب چاله‌ی کوچکی توی زمین کَند. مش عباس با الاغش از آن‌جا رد شد. سعید سلام کرد. مش عباس با دستش گردن الاغ را نگه داشت. الاغ عرعری کرد و ایستاد. مش عباس به چاله‌ کوچک نگاه کرد: «نکَن آقا جان، یه وقت یه بخت برگشته‌ای پاش می‌ره توش، […]

داستان «زهرا و خواب خوش»

چند ماهی بود که خدا به زهرا خواهری به نام هستی داده بود. زهرا از بس او را دوست داشت، دلش می‌خواست همیشه در کنارش باشد و با او بازی کند؛ اما خُب، بعضی موقع‌ها هستی شیر که می‌خورد زود به خواب می‌­رفت. زهرا از اینکه نمی‌توانست هر وقت که دوست دارد با خواهر کوچولوی […]

شعر «بیداری»

با چشم دل دنبال قانونیم                 قانون بهتر زندگی کردنهر جای دنیا سخت می­‌گردیم            دنبال بهتر بندگی کردن بر روی لب آوازها داریم                     از راز و رمز پایداری‌­هااز آن همه مردی که طی کردند    […]

شعر «ای بی‌خبر بکوش که صاحبِ خبر شوی»

خبر، خبر، هزار نکته‌­ی جدید            که دست اوّل و مفید و عالی است خبر، خبر، هزار حرف نو به نو           که مطمئنّم از دروغ خالی است خبر به گوش من رسیده که “نماز”    ستون خیمه تمام دین ماست خبر رسیده که “دعا”، همین دعا       کلید قفل رنج­‌ها و غصّه­‌هاست برایتان […]

شعر «راه بهشت»

روز آمده با هزار رویا                                   خورشید قشنگ می­‌درخشدشب می­‌رسد از راه، چه تاریک                      ماه آمده تا نور ببخشد در فصل بهار هر درختی              […]

شعر «قانون‌ها خوبند»

روز آمد و با خود        خورشید را آوردقانون بیداری،            امّید را آورد نو می‌­شوم هر روز      نو می‌شود روزمبا کار و کوشش باز     همراهم و همدم قانون نور و آب           مهمان گلدان شداز خاک، گل روئید       لب‌­هاش خندان […]