داستان «مهمان سَرزده»

بسم الله الرحمن الرحیم محمد سرش را از پشت مبل بیرون آورد و تا محیا حواسش نبود بالش را پرت کرد طرفش. محیا جیغ کشید و تند تند توپهای پلاستیکیاش را مثل بمب انداخت رو سر محمد. محمد جاخالی داد. یکی از توپها خورد به لیوان آب روی میز و لیوان افتاد. محمد داد زد: […]
داستان «من هدیه تولد نخریدم»

با صدای مامان مو موشی از خواب پرید. مامان گفت امروز کمی دیرتر به لانه میآید. آنها باید خودشان لانه را تمیز کنند. مامان موشی از لانه بیرون رفت. مو موشی با دیدن نوشتهی روی تقویم فریاد زد: «وای امروز تولد مامان موشی است. من هیچ هدیهای نخریدم.» چشمش به زمین اتاق افتاد. همهجا بههمریخته […]
داستان «باغچه پدربزرگ»

عمه لیلا گفت: «بچهها تا سه میشمارم. همهتان باید توی حیاط باشید. میخواهیم برویم باغچه پدربزرگ.» و شمرد:ـ یک.نیلی که زودتر از همه آماده شده بود، دوید توی حیاط.عمه لیلا گفت:ـ دو.آیسان کفشهایش را پوشید و رفت پيش نيلی.عمه لیلا گفت:ـ سه.اما کوثر توی حیاط نرفت!نیلی گفت:ـ کوثر کجایی؟ بدو بیا! بدو بیا!آیسان گفت:ـ ای […]
داستان «عضوِ جدّی 2»

آقا معلم اسامی را روی تابلو نوشت، در ماژیک را بست، روی صندلیاش نشست و گفت: «خب بچهها، گروه اول در مورد مورچهها، گروه دوم: زنبورها، گروه سوم: فلامینگوها و گروه چهارم در مورد گورخرها تحقیق کنید و برای هفته بعد بیاورید.» احسان دستش را بلند کرد. آقا معلم گفت: «بله!» احسان بلند شد. گفت: […]
داستان «گلدانهای چوبی»

چند روزی بود که به همراه خانوادهام به خانه جدیدی در یک مجتمع نوساز اسبابکشی کرده بودیم. ما در حیاط کوچک خانه قبلی، چند بوته گل و یک درخت میوه داشتیم. من خیلی باغچه حیاطمان را دوست داشتم و هر روز مسئولیت آب دادن و چیدن علفهای هرز با من بود. اما حالا در خانه […]
داستان «شگفتگی زندگی»

مورچک تازه به دنیا آمده بود و هنوز چیزی از شگفتیهای زندگی نمیدانست. در یک روز آفتابی و زیبا پدرش؛ بابا مورچهای به او گفت: «مورچک جان، دوست داری امروز به دشت برویم، تا هم بازی کنی و هم اولین درس زندگی مورچهای را یاد بگیری؟» مورچک با خوشحالی جواب داد: «بله بابا مورچهای، من […]
داستان «نمایش هماهنگ»

خانم افضلی وارد کلاس شد و گفت: «سلام بچهها، مثل اینکه خیلی خوشحال هستید؟ چه خبر شده است؟!» مهسا نماینده کلاس گفت: «خانم معلم اجازه، برای دهه فجر قرار است در مدرسه جشن بگیریم و خانم ناظم هم گفتهاند، هر کلاس باید یک برنامه اجرا کند.» سارا از انتهای کلاس دستش را بلند کرد و […]
شعر «حبّ نبات»

یک ارتشی بود بابای مریم او در رژه بود، خیلی منظم! خیلی قشنگ است کار هماهنگ مثل گروهِ سرودی قشنگ تیم نمایش بسیار گُل کاشت نقش بد و خوب، […]
شعر «جای شما خالی!»

دنیا پُر از “جمع” است، دنیا پر از “دسته”از بازیِ جمعی کِی میشوی خسته؟ یک جمعِ پُر شور است جمعِ پرستوهاخیلی تماشاییست همراهیِ قوها انگشتهای دست با هم هماهنگندپُرکار و پیروزند […]
شعر «گروه سرود»

در یک گروه خوب با هم هماهنگیم ما هم صدا با هم هنگامِ آهنگیم گاهی شبیهِ هم آواز میخوانیم گاهی همه با هم آرام میمانیم نظم و هماهنگی در حرکتِ لبهاست با این هماهنگی اجرای ما زیباست شاعر: عفت زینلی
