داستان «ما و پیامبر»

یک دقیقه‌ای می‌شود که آقای مهربان آمده‌اند توی کلاس؛ اما سینا و حمید چنان گلاویز هم شده‌اند که اصلاً متوجه حضور ایشان نمی‌شوند. حمید دارد با صدای بلند به سینا می‌گوید: «حقش بود همان دیشب که آن حرف نامربوط را زدی، یک مشت جانانه می‌کاشتم پای چشمت!» من و بچه‌ها سکوت کرده‌ایم بلکه این دو […]