معرفی کتاب «عمو قاسم»

عنوان کتاب: عمو قاسمنویسنده: محمدعلی جابریتصوریرگر: میکائیل براتیانتشارات: کتابکچاپ اول: آبان 1399 تضیحات: شهدا با راهی که رفتند خاصیت‌دار شدند. شهید حاج قاسم سلیمانی نیز یکی از آن شهداست که پس از شهادتش سردار دل‌ها شد. هدف تربیتی سوره اعلی مفید بودن و  خاصیت‌دار شدن است. از این رو این کتاب با سوره مبارکه اعلی […]

داستان «حُسنِ نیت مگس»

مسئول قسمت ببرها جلوی در قفس ایستاد. گفت: «بچه‌ها خیلی نزدیک نشوید. خطرناک هستند.» سعید یک پفک توی دهانش گذاشت. گفت: «نمی‌شود از این پفک‌ها به آن‌ها بدهم؟» مسئول قفس ابروهایش را بالا برد. گفت: «ببر چه می‌خورد؟» بچه‌ها گفتند: «گوشت» مسئول قفس لبخند زد و به سعید نگاه کرد. گفت: «پفک شما گوشتی است؟» […]

داستان «بدون کمک انسان، برای انسان»

توی جنگل، دایی احمد ظرف پُر از عسل را بالای سرش می‌بَرَد تا پریسا ببیند. پریسا هم با اشاره‌ چشم‌هایش، سبدهایی را که پُر از تمشک کرده به دایی نشان می‌دهد. دایی و پریسا سبدها و ظرف عسل را برمی‌دارند و به سمت خانه‌ مادربزرگ راه می‌افتند. پریسا به دایی احمد می‌گوید: «واقعا برای پرورش […]

داستان «ماهی اسکلتی»

مامان گوشی تلفن را گذاشت. گفت: «نجمه خانم یک خبر خوب دارم.» نجمه بلند شد و صدای تلویزیون را کم کرد. پیش مامان، کنار سینیِ سبزی برگشت. برگ ریحان را توی سبد ریخت و گفت: «چی شده؟» مامان پیازچه‌ها را برداشت و گفت: «فردا، تولدِ میترا است. به روستای آن‌ها می‌رویم.» نجمه دستش را بهم […]

داستان «نماز و دعای پرخاصیت»

بعد از تمام شدن کارم در آشپزخانه، با مادر به اتاق می­‌روم. مادرم می‌گویند: «خب، من در خدمتم حمیده خانم، بگو ببینم دیشب چرا آنقدر عصبانی شدی؟» می­گویم: «مامان من اصلا موافق بعضی‌ رفتارهای هستی نیستم. دیشب رفته بود سراغ وسایل آقاجان. مامان‌جان هم به جای این که دعوایش کنند، فقط لبخند می‌زنند.» مامان با […]

شعر «بال‌های پرواز»

به نام خدا ساكن این جهان دلتنگم          تا وجودم زمینی و خاکی‌­ستقلبم اما پُر از ستاره و ماه        جنس روحم سپید و افلاکی‌­ست خواب دیدم پرنده‌­ای شده­‌ام     پَر گشودم در آسمان، آزادذکر و یاد خدا در آن پرواز         قوّت تازه‌­ای به من می­‌داد کرده […]

شعر «قصّه‌ی تبدیل»

به نام خدا غرق تعجب بودم از مادر            وقتی که دیدم دست تنهایی از شیرهای آبکی می‌­ساخت        او ماست­‌های سفت و نعنایی  مادر برایم رازهایی گفت            از «قصه­‌ی تبدیل» در دنیااو گفت: «وقتی از دل یک بذر    آهسته می­‌روید گلی زیبا، یا آن زمان که دانه ذرّت            شکل شکوفه می­‌شود آسان یا آب […]

شعر «نعمت شیرین»

‌به نام خدا زنبور در صحرا           پُر کار و فعّال است از گرده­‌افشانی           بسیار خوشحال است یک دشت رنگارنگ     دنیای زنبور است دنبال شیرینی           در باغ انگور است عطر بهاری را             او در بغل دارد کار و تلاش او    […]

شعر «لباس درخت»

به نام خدا نوروز، زیبا و جوان بود             با یک لباس سبز و پُر گل روی لباسش می‌نشستند        پروانه و گنجشک و بلبل با سیب‌های سرخ و شیرین     پُر شد لباسش، فصل گرما با برف و بادِ سرد و طوفان       پژمرد در پاییز و […]

شعر «دانه و درخت»

به نام خدا از درخت باغچه               مادرم شلیل چید میوه‌­های سرخ و زرد        توی دامنی سفید هسته­‌ای بزرگ بود           در دل شلیل­‌ها در میان خاک کاشت        دانه‌‌های سخت را گفت: «بعد چند سال،      هسته می‌­شود، درخت مثل این درخت که      […]