شعر «غیرممکن، ممکن است»

به نام خدا جابهجایی کمد مبل و میز و فرش و تخت دست تنها واقعاً غیرممکن بود و سخت چیدمان هر اتاق دل به خواهِ ما نبود مادر و بابا و من جابهجا کردیم زود جملهای خیلی قشنگ توی ذهنم نقش بست با کمک کردن به هم غیر ممکن، ممکن است
شعر «نمره صد»

به نام خدا کار گروهی را دوست دارم من چند تا را برمیشمارم در اسم و فامیل یا دوز بازی یک هم گروهی باید بسازی یک تیم داریم یک توپ زیبا دروازه هم هست در کوچه ما یا نقشهایی مانند نانوا مثل کشاورز یا رفتگرها از نقش سرباز اخبار میگفت یا از پلیس و… همیار […]
شعر «رمزِ دوستی»

به نام خدا جمع و جمع و جمع ابر و ماه و کوه جمع و جمع و جمع پاک و باشکوه جمعهای خوب جمعهای شاد گرمِ کار و کار، خوبیِ زیاد ما موفّقیم در کنار هم میرود کنار غصّهها و غم خالقِ گل و مِهر و خنده کیست؟ سوره قریش رمزِ دوستی است شاعر:فائزه زرافشان
شعر «گروهِ نمایش»

به نام خدا فردا قرار است در زنگ ورزش قصه بگوییم مثل نمایش من دفترم را تا باز کردم با نام الله آغاز کردم اول نوشتم اسم گروهم نام خودم با ناهید و مریم برای هر یک کاری نوشتم ناهید، تحقیق گوینده، مریم گروه خود را تشکیل دادم برای فردا خوشحال و شادم گردآورنده ما […]
داستان «تجربهای بزرگ برای خرس کوچک»

به نام خدا خرس قهوهای بچه خرس قوی و زرنگی بود که همراه خانوادهاش در جنگلی قشنگ و سرسبز زندگی میکرد. قهوهای خیلی دوست داشت به همه نشان بدهد که بزرگ شده و از عهدهی انجام هر کاری بر می آید. به همین خاطر بیشتر کارهایش را خودش به تنهایی میکرد و دوست نداشت از […]
نمایش «تجربهای بزرگ برای خرس کوچک»

داستان «تجربهای بزرگ برای خرس کوچ» میتواند به صورت نمایش توسط دانشآموزان در کلاس اجرا شود. بچهها میتوانند بعد از شنیدن این داستان، نقش قهوهای و دوستش را بگیرند و آن را در کلاس اجرا کنند. خوب است بدانند موضوع نمایش انجام نشدن فردی برخی کارها است که از سوره قریش یاد گرفتهاند؛ در این […]
داستان «زنگ ورزش»

به نام خدا سجاد امسال به کلاس دوم میرود. او به توپ بازی علاقه زیادی دارد و هر بازی را که بشود با توپ انجام داد به خوبی انجام میدهد ؛ مثل شوت کردن, سرویس زدن، پاس دادن، هدف گرفتن.سال گذشته، معلم ورزش نرمشهایی را که همراه با توپ میشود انجام داد، به او و […]
داستان «برنامه صبحگاه»

به نام خدا زنگ تفریح بود. ریحانه شریعتی، نماینده کلاس سوم ، آخرین نفری بود که از کلاس خارج شد. او در کلاس را بست و رفت به طرف حیاط پیش دوستانش که در آنجا مشغول بازی بودند. خانم رضایی معاون مدرسه او را صدا زد و گفت: شریعتی جان بایست، کارت دارم!ریحانه برگشت و […]
