دیروز کار خوبی یکآن به یادم آمد
گفتم اگر نجنبم این بار، میشود بد
در کارها همیشه مانند ابر و بادم
یک دانه را گرفتم بردم به خاک دادم
خاک درون گلدان خوشحال شد از این کار
خندید و ذرّههایش زودی شدند بیدار
هر روز دانهام را با شوق میدهم آب
تا زود پَر بگیرد باشد همیشه شاداب
چشم امید گلدان یک دانه است، حالا
با ذرّه ذرّه خاک گُل میرود به بالا
با کار کوچک خود امروز شادمانم
من میروم دوباره “زلزال”را بخوانم
شاعر: مرضیه ملکیان

