زهرا کنار ماجان نشسته بود و به دستهای او نگاه میکرد. ماجان مشغول دوخت تشک زهرا بود.
با دقت کوکهای منظم و هم اندازه را مثل واگنهای یک قطار ردیف میکرد.
زهرا خودش را مثل ماجان روی تشک خم کرد و به صورتش زل زد. با صدای نازک و کشیده گفت: «ماجان میشه منم بدوزم. قول میدم مراقب دستم باشم.» ماجان لبخندی زد و گفت: «زهرا جونم دختر گلم، به دستت فشار میاد. باید سوزن به این بزرگی رو توی تشک فرو ببری و در بیاری.» زهرا گفت: «میتونم. میشه اجازه بدی.» ماجان گفت: «من یه سوزن دیگه هم دارم که کوچیکتره. امروز صبح دیدم جوراب صورتیات پاره شده. میتونی اون رو بدوزی؟» زهرا پرید بالا و گفت: «بله بله.»
سریع به اتاق رفت و جورابش رو از جاجورابی آورد. ماجان گفت: «بیا این سوزن رو نخ کن. بلدی کوک بزنی؟» زهرا گفت: «بله از روی دست شما نگاه میکنم و میدوزم.»
زهرا با دقت نخ را از سوراخ کوچک سوزن رد کرد و شروع به دوختن کرد. ماجان گفت: «زهرا جان نه. اول باید جوراب را پشتورو کنی.» زهرا سرش را پایین انداخت، خنده ریزی کرد و گفت: «بلدم هول شدم فقط.» بعد جوراب را پشتورو کرد و با سرعت چندتا کوک درشت روی جوراب زد. کوکها بیشتر شبیه موج دریا شدند تا واگنهای منظم قطار. بعد رفت کنار ماجان و گفت: «ببین ماجان چقدر سریع دوختم. خیاط خوبی میشم؟»
ماجان از زیر عینک یه نگاه به جوراب و یک نگاه به زهرا انداخت و گفت: «بله مامان جان به شرط اینکه بیشتر دقت کنی.» زهرا لبخندی زد و گفت: «داخل جوراب که دیده نمیشه ماجان. سوراخش بزرگ نبود، چندتا کوک کوچیک بود فقط.» بعد سریع لنگههای جورابش را داخل هم کرد و گذاشت کنار کیف مدرسه، تا فردا آنها را بپوشد.
تقریبا سرشب بود که بلاخره ماجان دوختن تشک را تمام کرد. زهرا گفت: «آخ جون امشب روی تشک جدید میخوابم.» بعد پرید بغل ماجان و یک بوس محکم به لپهای چروکش کرد.
وقت خواب، زهرا خیلی احساس راحتی میکرد. تشک پنبهای تازه زده شده با دوختهای ظریف ماجان. زهرا تصور میکرد که روی ابرهای پنبهای خوابیده و مدام از این طرف تشک قل میخورد به آن طرف و بعد دوباره از آن طرف به این طرف. تا اینکه خوابش برد.
صبح روز بعد، وقت رفتن به مدرسه، زهرا جوراب صورتی را برداشت تا بپوشد. اما وقتی آن را پوشید حس میکرد یکی از آنها کوچکتر از آن یکی شدهاست. بلند شد و چند قدم راه رفت. چیزی کف پایش را اذیت میکند. مامان که دم در ایستاده بود گفت: «زهرا جان بدو مدرسه دیر شد. چی کار میکنی؟» زهرا دوید سمت در و کفشهایش را پوشید.
در بین راه فکر زهرا به کوکهای درشت روی جوراب و اذیت شدن پاهایش بود. مثل این بود که یک تکه سنگ توی جورابش گیر کرده باشد. دوست داشت جوراب را دربیاورد و راحت راه برود. به این فکر میکرد که اگر کوکها را مثل ماجان با دقت زده بود الان داشت روی ابرها راه میرفت.
نویسنده: الهام قدمی

