داستان «کوچک، ولی مهم»

داستان «کوچک، ولی مهم» به تمایز بین کارهای درست و نادرست و اهمیت قائل شدن برای کارها؛ هر قدر هم کوچک باشند، می­‌پردازد.

سعید توپش را برداشت. کفشش را پوشید. گفت: «مامان، من رفتم.» صنم بانو کمرش را صاف کرد. جارو را کنار دیوار گذاشت. گفت: «کجا می‌روی مادر؟» سعید توپش را روی زمین زد. گفت: «می‌خواهم با بچه‌های روستا دوست شوم. الان هوا آفتابی است. بروم ببینم می‌توانم با کسی دوست شوم و بازی کنم یا نه!» صنم بانو لبخند زد. گفت: «برو مادر، ولی عجله نکن. ما تازه به این‌جا آمدیم؛ حالا کم‌کم دوست هم پیدا می‌کنی.» سعید از خانه بیرون رفت. کنار رودخانه چند نفر در حال بازی کردن بودند. سعید توپش را زیر بغلش گرفت. پیش بچه‌ها رفت. کسی حواسش به او نبود. سعید صدایش را صاف کرد. گفت: «سلام بچه‌ها! من سعید هستم. ما تازه به این‌ روستا آمدیم. شما با من دوست می‌شوید؟» بچه‌ها به او نگاه کردند. نزدیک‌تر رفتند. احمد دستش را دراز کرد. گفت: «به‌به، سلام سعید، معلوم است که دوست می‌شویم.»

رضا و محمد هم سلام کردند و دست دادند. سعید توپش را روی زمین انداخت. گفت: «فوتبال بزنیم؟» همه شروع به بازی کردند. سعید هر روز برای بازی با بچه‌ها، کنار رودخانه می‌رفت. یک روز، زودتر رفت. کسی آن‌جا نبود. کمی توپ بازی کرد. کنار رودخانه نشست. چشمش به صف طولانی مورچه‌ها افتاد. گفت: «خسته نشدید انقدر صاف رفتید و برگشتید؟» یک چوب در مسیر آن‌ها گذاشت. لبخند زد و گفت: «حالا بهتر شد. از یکنواختی درتان آوردم.» احمد گفت: «چه کار می‌کنی؟» سعید بلند شد. گفت: «کِی آمدی؟ داشتم برای مورچه‌ها تنوع ایجاد می‌کردم.» رضا هم رسید. احمد گفت: «این‌کار آن‌ها را اذیت می‌کند.»

سعید دستش را روی موهای وزوزی‌اش کشید. گفت: «نه، این‌طور نیست. حالا حوصله‌شان سر نمی‌رود.» بی‌بی گل‌بهار نزدیک آن‌ها ایستاد. دستش را روی عصایش گذاشت و ایستاد. گفت: «چه شده گل پسرا؟» بچه‌ها سلام کردند. بی‌بی گل‌بهار گفت: «سلام به روی ماهتان. چرا جر و بحث می‌کنید؟ مشکل چیست؟» رضا برای بی‌بی تعریف کرد. بی‌بی گل‌بهار عصازنان کنار رودخانه رفت. روی سنگ بزرگی نشست. چشمش را بست. گفت: «به‌به، چه صدای آرامش‌بخشی. بیاید این‌جا یک بازی بکنیم.»

بچه‌ها با لبخند دور بی‌بی گل‌بهار نشستند. بی‌بی گفت: «اول یک نفس عمیق بکشید. بعد از هر کی سوال پرسیدم؛ بگوید درست است یا نادرست.» بچه‌ها نفس عمیق کشیدند. با هم گفتند:«چش‍…م بی‌بی» بی‌بی به رضا نگاه کرد. گفت: «شما جلوی احمد خوراکی بخوری و به او ندهی.» رضا گفت: «زینگ، نادرست.» همه خندیدند. بی‌بی لبخند زد. گفت: «آفرین، حالا شما بگو احمد جان. اسباب‌بازی‌ات را به دوستت بدهی تا با هم بازی کنید.» احمد گفت: «درست است.»

بی‌بی گفت: «احسنت، حالا شما بگو آقا سعید، وقتی داری با یک وسیله توی دستت پیاده­‌روی می‌­کنی؛ یک نفر جلوی پایت مانع بزرگی بگذارد.» سعید ابروهایش را بالا برد. گفت: «نادرست است.» بی‌بی لبخند زد. گفت: «بارک الله، ولی چرا؟ از بالای آن مانع به اطراف نگاه می‌کنی. مسیرت هم یکنواخت نیست.» سعید به مورچه‌ها نگاه کرد. دستش را روی موهای وزوزی‌اش کشید. گفت: «آهان، حق با شماست. مورچه‌ها اذیت شدند.» بلند شد و چوب را از مسیر آن‌ها برداشت. بی‌بی گل‌بهار بلند شد. از توی جیبش به بچه‌ها نخود و کشمش داد. گفت: «همیشه با لبخند جواب همدیگر را بدهید.»

بچه‌ها گفتند: «چشم بی‌بی.» رضا گفت: «بی‌بی، یه کم دیگر می‌ماندید؛ بازی می‌کردیم.» بی‌بی گل‌بهار عصازنان به طرف خانه‌اش رفت. گفت: «خودتان هم می‌توانید این بازی را انجام دهید.» بچه‌ها تشکر کردند. احمد گفت: «بچه­‌ها بیایید ادامه همین بازی.»

نویسندگان: ساجده کارخانه‌ای، سمیه خالقی