بیبی گلاب میخواست برای نوه عزیزش، مغز بادامش که تازه به دنیا آمده بود، یک پتو بدوزد.
سراغ گنجه رفت و پارچههایش را نگاه کرد.
با خودش گفت: «با پارچه شکوفه بهاری برای قندونباتم پتو بدوزم؟!
نه نمیشود، کوچیک میشود، پارچهاش کم است.
با پارچه گُل سرخ برای مغز بادامم پتو بدوزم؟!
نه نمیشود، کوچیک میشود، پارچهاش کم است.
با پارچه برگ خزون برای نوه گُلم پتو بدوزم؟!
نه نمیشود، کوچیک میشود، پارچهاش کم است.
با پارچه گُل یخی برای عزیزدلم پتو بدوزم؟!
نه نمیشود، کوچیک میشود، پارچهاش کم است.»
بیبی گلاب ناراحت شد. با خودش گفت: «به بازار بروم تا یک پارچه بزرگ بخرم.» چادرش را سر کرد و رفت.
همانموقع قیچی از داخل گنجه بیرون پرید و گفت: «بیبی کجا رفت؟ مگر نمیخواست خیاطی کند؟!»
پارچهها با هم گفتند: «ما کوچیک هستیم، بیبی برای پتو یک پارچه بزرگ نیاز دارد.» کیف پول که سر طاقچه نشسته بود، گفت: «بیبی پول کافی ندارد، چطوری میخواهد پارچه بخرد؟ غصه میخورد، ناراحت میشود.»
نخوسوزن گفتند: ما تحمل ناراحتی بیبی را نداریم. باید یک فکر دیگر کنیم.»
قیچی به کیف پول گفت: «اصلا تو چرا هنوز اینجا هستی؟ چرا با بیبی نرفتی؟»
کیفپول گفت: «بیبی یادش رفته من را ببرد. یکم دیگر برمیگردد.»
نخوسوزن گفتند: «خب اگر همه پارچهها را کنار هم بگذاریم بزرگ میشوند.»
پارچهها گفتند: «نه قشنگ نمیشود.»
قیچی گفت: «اگر تیکههایی از پارچه که رنگ آنها به یکدیگر میآید، کنار هم بگذاریم قشنگ میشود.» کیف پول گفت: «مثل باغ گُل عمو رحمت که گلهای مختلف کنار هم نشستهاند.»
پس همه با هم دستبه کار شدند. تکههای پارچه هر کدام در جای خود نشستند. کیف پول هم از آن بالا آنها را راهنمایی میکرد.
نخوسوزن پارچهها را محکم کردند. تقریبا چیدن پازل تکههای پارچه تمام شده بود که صدای چرخاندن کلید در آمد.
بیبی گلاب برگشته بود تا کیف پول را بردارد. دنبال کیف پول میگشت که یک دفعه پارچه چهلتیکه را روی زمین دید. بیبی گفت: «این باغ گل از کجا آمد؟ این باغ چهارفصل را کی درست کرده؟ هم گلهای بهاری دارد، هم گل سرخ، هم برگهای خزون دارد، هم گل یخ. دیگر با این پارچه بزرگ میشود برای نوه گلم، عزیزدلم یک پتوی خوب درست کنم. خدایا شکرت.
نویسنده: الهام قدمی

