داستان «مشکیِ تنها»

بابا بسته‌ی مداد سیاه را که خریده بود روی میز مهتاب گذاشت و از اتاق بیرون رفت.‌

سیاه یواشکی سرش را بلند کرد و نگاهی به اطراف انداخت. چه اتاق زیبایی، چه میز تحریر جالبی شبیه سرسره است، کیف می‌دهد از آن بالا هی سر بخورد و مهتاب آن را بردارد. مدادسیاه تمام قد ایستاد و به وسایل روی میز نگاهی انداخت. پا‌ک‌کن در جامدادی خواب بود. مدادسیاه گفت: «به‌به چه بوی خوبی می‌دهد.‌ بهتر است بیدارش نکنم. پاک‌کن‌ها دائما مشغول تمیزکاری هستن و خسته می‌شوند.‌» کمی جلوتر رفت یک بسته مدادرنگی دوازده‌رنگ آنجا بود‌. سیاه گفت: «اوه چه رنگ‌های قشنگی» بعد سلام بلندی به آن‌ها کرد‌. یازده رنگ به ترتیب سلام کردند و به مدادسیاه خوش‌آمد گفتند.‌

نوبت که به مدادمشکی پررنگ رسید بلندشد و ایستاد نگاهی انداخت و با صدای کلفت گفت: «سلام تازه وارد.»  سیاه توجهی به اسمی که مشکی برایش انتخاب کرده بود نکرد و گفت: «خوشبختم از آشناییتون.»

مشکی به آن طرف نگاهی انداخت و دید یک بسته مدادسیاه آنجاست. گفت: «مهتاب که من را داشت چرا بابا مداد سیاه جدید خریده؟ آن هم این همه!»
بعد مکثی کرد و ادامه داد: «خانواده من را ببین هر رنگی بخواهی در این خانه هست. البته رئیس این خانه من هستم. در بین همه آن‌ها من از همه پررنگ‌تر، قوی‌تر و قدبلندتر هستم.»

مدادرنگی‌ها چیزی نگفتند.‌ چون هیچ‌کس دنبال دردسر نمی‌گشت.‌ گاهی در نقاشی‌ها مشکی خودش را وارد رنگ‌های دیگر می‌کرد و نمی‌گذاشت رنگ زیبای آن‌ها دیده شود. پس هرکدام بی‌توجه به حرف‌های مشکی، مشغول کار خود شدند. سیاه گفت: «البته شما خودت رنگی نیستی پس فکر کنم ما دوست‌های خوبی بشویم.» سیاه خواست با مشکی دست بدهد ولی مشکی به دست او نگاهی انداخت و گفت: «ما؟! هرگز. من ده برابر از تو پررنگ‌تر هستم. مهتاب من را برای روز مبدا نگه داشته است، برای اینکه کارهایی با زور بیشتر انجام بدهم.‌ خط‌های این دیوار را ببین. متین با من این‌ها را کشیده و مامان هم هر کاری کرد نتوانست آن‌ها را پاک کند.» بعد با صدای کلفت‌تر و بلندتر ادامه داد: «تازه وارد گوش کن سعی نکن برای خودت جا باز کنی. مثل تو زیاد به این میز آمدند و رفتند ولی ما مشکی‌ها هنوز اینجا هستیم. آن کمد را ببین.‌ آنجا یک جعبه پر از مدادرنگی‌های کوچک است. پدر و پدربزرگم هم آنجا هستن. با اینکه خانواده رنگی‌ آن‌ها دیگر زوری برای نوشتن ندارند ولی آن‌ها همچنان قوی و قدبلند هستند.»

پا‌ک‌کن سرش را بلند کرد و به اطراف نگاهی انداخت. خمیازه‌ای کشید و گفت: «باز این مشکی پرحرفی می‌کند. بگذار بخوابم.» بعد چشمانش را بازتر کرد و مدادسیاه را دید و گفت: «به‌به چه مدادسیاه بزرگی. خوش‌آمدی. ‌خداروشکر بابا تو را خرید. اگر قرار بود مشق‌های اشتباه مهتاب را که مشکی نوشته‌، پاک کنم، چیزی از من باقی نمی‌ماند.‌»

صدای بازکردن در آمد و همه رفتند سرجای‌شان. مهتاب گفت: «ممنون بابا. دستم خسته شد از بس با مداد مشکی مشق نوشتم.‌»
بعد مداد سیاه را برداشت و شروع کرد به نوشتن.
مداد سیاه از اینکه می‌نوشت خوشحال بود. ولی دلش برای مشکیِ تنها سوخت.

نویسنده: الهام قدمی