داستان «مربای تمشک»

سارا توی مسجد، کنار سفره افطار نشسته بود. معصومه و خواهرش هم کنار سارا نشسته بودند. هنوز روزه به سارا واجب نشده بود. ولی امروز را روزه گرفته بود. یک روزه‌ی کامل، چون تولد امام حسن مجتبی بود. هرسال اهالی روستا جمع می‌شدند و توی این روز افطاری می‌دادند. هرکس هرچه داشت می‌آورد.

سارا مدام به کیفش نگاه می‌کرد. اما اخم‌هایش توی هم بود. نمی‌شنید بچه‌ها چه می‌گویند. توی فکر بود. دوست داشت امسال چیزی با خود بیاورد. آقا جان آرد داده بود برای درست کردن حلوا. اما سارا دوست داشت خودش چیزی می‌آورد.

– با تو بودما!

-هان؟

معصومه اخم‌هایش را توی هم کرد. و رویش را برگرداند.

– اولا هان نه، بله. یک ساعته دارم با تو حرف میزنم. اصلا نشنیدی؟

– ببخشید حواسم نبود.

معصومه برای خواهرش شکلک درآورد. سارا دوباره توی فکر رفت.

قبل از آمدن به همه‌چیز فکر کرده‌ بود. کمی مربای تمشک که با کمک مامان پخته بود، توی یخچال بود. وقتی توی ظرف ریخت، به اندازه یک کاسه کوچک شد. از آوردن ظرف به مسجد خجالت می‌کشید.

سارا هی توی فکرش می‌گفت کاش چیز خوبی داشت برای افطاری. بعد از اذان همه مشغول خوردن افطار شدند‌. که یک دفعه صدای گریه خواهر معصومه بلند شد. خواهر معصومه جیغ می‌کشید و می‌گفت من از همان مربایی که معصومه تمامش کرد می‌خواهم. هر مربایی که برایش می‌آوردند قبول نمی‌کرد.

تمام مسجد سعی می‌کردند گریه بچه‌ را آرام کنند. سارا یاد کیفش افتاد. زیپ کیف را باز کرد. ظرف کوچک مربا را بیرون آورد. جلوی خواهر معصومه گرفت. برای چند لحظه ساکت شد. سرش را به شانه مادرش چسباند. چشم‌هایش را با دست مالید. سارا قاشقی از مربا را نزدیک دهانش برد. مربا را خورد. حالا تمام ظرف را می‌خواست. سارا تمام ظرف را به دستش داد. مسجد آرام گرفت. سارا خوشحال بود که مربا را با خودش آورده. حالا دیگر خجالت نمی‌کشید و خوشحال بود.

نویسنده: فائزه جعفری