سعید جلوی در حیاط نشست. با چوب چالهی کوچکی توی زمین کَند. مش عباس با الاغش از آنجا رد شد. سعید سلام کرد. مش عباس با دستش گردن الاغ را نگه داشت. الاغ عرعری کرد و ایستاد. مش عباس به چاله کوچک نگاه کرد: «نکَن آقا جان، یه وقت یه بخت برگشتهای پاش میره توش، میفته و بلایی سرش میاد.» سعید چوب را بالا گرفت: «اینکه کوچیکه، وسط کوچه هم نیست.» مش عباس سرش را تکان داد و رفت. سعید خاکهای داخل چاله را با چوب کَند. عالیه خانم، زن همسایه از خانه کناری وارد کوچه شد. چادرش را جلوتر کشید. سعید گفت: «سلام عالیه خانوم.» عالیه خانم در خانه را کمی به طرف خودش کشید. قفل نکرد و به سمت خانه سعید راه افتاد: «سلام آقا سعید مامانت هست؟»
– بله داره وسایل شور رو آماده میکنه.
عالیه خانم به چاله نگاه کرد: «نَکن مادر جان، یه وقت یه بخت برگشتهای پاش میره توش، میفته و بلایی سرش میاد.» سعید چشمش گرد شد. زیر لب گفت: «مش عباس این جمله رو به همه یاد داده؟» عالیه خانم چادرش را جلوتر کشید: «چی گفتی مادر جان؟» سعید چوب را بالا گرفت: «هیچی، میگم اینکه کوچیکه، وسط کوچه هم نیست.» عالیه خانم سرش را تکان داد. در خانه سعید را زد و وارد حیاط شد. چاله کمی عمیق شد. سعید نفس عمیقی کشید: «حالا یکم خاک میریزم تا پُر بشه.»
مامان سعید جلوی در ایستاد: «بیا قربونت برم، من کارم تموم شد. بیا این مواد شور و نمک رو ببر بده به ننه کبری، دستش خوبه آب و نمک شور رو بریزه.» سعید به مامان نگاه کرد: «الان میام.»
– پاشو پسر ننه کبری میخواد بره خونه دخترش، منتظر منه.
سعید بلند شد. پشت سر مامان داخل خانه رفت. دبه مواد شور را از روی زمین برداشت: «اینا رو بذارم جلوی درشون، میام نمک رو میبرم.»
عالیه خانم به ظرف نمک نگاه کرد: «همون مقداریه که ننه کبری گفت؟ بینایی چشمش کم شده نمیتونه وزن کنه. همونی که گفته رو وزن کردی؟» مامان سعید به سعید نگاه کرد: «برو دیگه مامان.» سعید دبه را برداشت و رفت. جلوی در کنار دمپاییاش توی چالهای که کنده بود فرو رفت. کمی کج شد و خودش را صاف کرد: «راست گفتنا، میشه پای آدم بره توش.»
دبه را جلوی در حیاط ننه کبری گذاشت. زنگ در را زد. ننه کبری در را باز کرد. سعید دبه را برداشت: «سلام ننه، این دبه مواد شوره، مامانم گفت…» ننه پایین را نگاه میکرد. حرف سعید را قطع کرد: «علیک سلام ننه، میدونم. بیا بذار اینجا کنار حوض. برو از تو آشپزخونه آب جوشیده رو بیار.» سعید وسایل را کنار حوض گذاشت: «برم نمک هم بیارم.» دوید و به خانه خودشان که روبهروی خانه ننه کبری بود، رفت. ظرف نمک را برداشت. به طرف خانه ننه کبری رفت. صدای عرعر یک الاغ بلند شد. سعید حواسش پرت شد. پایش توی چالهای که کنده بود، رفت. افتاد و نمک ریخت. سعید سریع بلند شد. دستش را روی سرش گذاشت: «ای وای… نمک نصف شد. حالا چیکار کنم؟» صدای مامان و عالیه خانم نزدیک شد. سعید نمک را برداشت. با پا نمک را روی خاک پخش کرد. سریع به حیاط ننه کبری رفت. ننه کبری نمک را توی دبه ریخت: «اللهم صل علی محمد و آل محمد. ان شاءالله بحق آل محمد به خوبی و خوشی بخورید.» سعید گفت: «نمکش کم بشه چی میشه؟»
_ کم نیست. چشمم کم سو شده ولی هنوز میدونم چی به چیه.
سعید کنار ننه کبری لبه حوض نشست: «بله میدونم. ولی مثلا اگه یه وقت کم بشه.» ننه کبری پلاستیک رو سر دبه کشید: «مزه نداره دیگه ننه، ولی دل ناگرون نباش ننه، اندازه گفتم.» سعید سرش را پایین انداخت. ننه کبری بلند شد: «یاعلی… پاشو ننه، اینو ببر. به مادرت بگو تا دو هفته درشو باز نکن.» سعید تشکر کرد و رفت. دبه را توی حیاط کنار دیوار گذاشت. به دبه نگاه کرد: «اگه بد مزه بشه بقیه فکر میکنن تقصیر ننه کبری بوده. حالا چیکار کنم؟» بلند گفت: «مامان... مامان…» کسی خانه نبود. توی آشپزخانه رفت. ظرف نمک را برداشت: «اگه از این بریزم، مامان متوجه میشه.» پولش را از زیر فرش برداشت. به سمت تنها مغازه روستا دوید. مغازه بسته بود. روی در مغازه یک کاغذ بود. سعید جلوتر رفت: «تا سه یا پنج روز دیگه مغازه بسته است. عمو قنبر برای تولد نوهاش به شهر رفته.» سعید دستش را پشت سرش گرفت: «ای بابا الان چه وقت به دنیا اومدن نوه عمو قنبر بود؟» سعید به خانه رفت. چاله را با خاک پر کرد. توی حیاط نشست و به دبه خیره شد.
چند هفته گذشت…
مامان در شور را باز کرد. سعید قلبش تند میزد. کنار مامان ایستاد: «خوب شده؟» مامان یک کَلَم توی دهانش گذاشت: «او…م، خدا خیرت بده ننه کبری.» سعید چشمش گرد شد: «خوب شده؟» مامان کَلَم را قورت داد: «مگه میشه خوب نشه؟» سعید یک هویج برداشت و جوید. آهسته گفت: «آره خوب شده.» مامان یک ظرف از شور را به سعید داد: «بیا مامان اینو برای ننه کبری ببر.» سعید شور را برای ننه برد. وارد حیاط ننه کبری شد: «ننه، نمک دستم بود، ریخت. ولی بدمزه نشد.»
ننه بشقاب شور را گرفت و لبخند زد: «میدونم ننه، نمکی که آوردی کم بود. آب جوشیده نمک داشت. اگه کم بود، میگفتم دوباره بیاری.» سعید نفس راحتی کشید. ننه گفت: «هر چه کُنی به خود کُنی، گَر همه نیک و بد کنی. من از کار خودم کم نمیذارم ننه.» سعید تشکر کرد و رفت. به جای چالهای که کنده بود، نگاه کرد. خاک بیشتری رویش ریخت و رَد شد. آهسته گفت: «هر چه کُنی به خود کُنی. بعدش چی بود؟»
نویسنده: سمیه خالقی

