داستان «زهرا و خواب خوش»

چند ماهی بود که خدا به زهرا خواهری به نام هستی داده بود. زهرا از بس او را دوست داشت، دلش می‌خواست همیشه در کنارش باشد و با او بازی کند؛ اما خُب، بعضی موقع‌ها هستی شیر که می‌خورد زود به خواب می‌­رفت. زهرا از اینکه نمی‌توانست هر وقت که دوست دارد با خواهر کوچولوی خودش بازی کند ناراحت می‌شد.
یک روز که هستی تازه خوابیده بود؛ زهرا از مدرسه آمد. او زود به طرف گهواره هستی رفت و سعی کرد که خواهرش را از خواب بیدار کند. مامان زهرا گفت: «زهرا جان، هستی تا قبل از آمدن تو بیدار بود و بازی می‌کرد ولی الآن باید بخوابد چون خسته است.» زهرا گفت: «خسته؟ چرا هستی خسته شده؟» مامان گفت: «چون بازی کرده… ما هم اگر وقتی خسته هستیم استراحت نکنیم، مریض می‌شویم… چون خدای مهربان بدن‌مان را طوری آفریده که نمی‌توانیم همیشه بیدار بمانیم.» زهرا کمی فکر کرد و گفت: «یعنی ما واقعا نمی‌توانیم شب‌ها نخوابیم؟» مامان گفت: « اگر شب که وقت خواب است، بیدار بمانیم فردای آن روز کِسِل و خواب‌آلود می‌شویم و نمی­‌توانیم کارهایمان را خوب انجام بدهیم.» چند روز گذشت. پدر زهرا به مسافرت رفت. مامان از زهرا خواست شب را پیش او و هستی بخوابد. زهرا خیلی خوشحال شد و فکر کرد که می‌تواند چند ساعت با خواهر کوچولیش بازی کند، اما از ساعت نُه شب کم‌کم احساس کرد خوابش می‌آید. زهرا تازه خوابش برده بود که هستی شروع کرد به گریه. مامان به او شیر داد. دو ساعت بعد زهرا با صدای گریه خواهر کوچولویش بیدار شد و با حالت خواب‌آلودگی پرسید: «مامان، باید بروم مدرسه؟… من خوابم می‌­آید؟»

مامان موهایش را نوازش کرد و گفت: «نه عزیزم، هنوز صبح نشده تو بخواب. فردا هم جمعه است، مدرسه نداری.» یکی، دو ساعت بعد دوباره زهرا با صدای هستی بیدار شد. چشمانش را به هم مالید و گفت: «مامان، کاش می‌شد دوباره هستی برود توی شکمت… آن‌وقت می‌توانستیم راحت بخوابیم!» مامان زهرا را بوسید و گفت: «الآن ساکتش می‌کنم تو بخواب.» آن شب تا صبح زهرا سه بار از خواب پرید و دوباره به خواب رفت. بالاخره صبح شد، اما هستی و زهرا با هم خواب بودند. نزدیک ساعت ده زهرا از خواب بیدار شد. او دید که در اتاق خودش خوابیده است. زهرا پس از اینکه دست و صورتش را شست، رفت پیش مامانش و به او سلام کرد. مامان جواب سلامش را داد و گفت: «خوب خوابیدی زهرا جان؟ دیشب وقتی دیدم چند بار با گریه هستی بیدار شدی بردمت توی اتاق خودت خواباندمت تا بیشتر از آن بدخواب نشوی.»

زهرا گفت: «حالا فهمیدم که چرا دیر از خواب بیدار شدم چون دیشب مثل هر شب به اندازه کافی نخوابیدم.»
زهرا پس از خوردن صبحانه مشق‌هایش را نوشت و به طرف گهواره هستی رفت و گفت: «خواهر کوچولو، من می‌دانم تو هم مثل ما خسته می‌شوی… پس هر چقدر می‌خواهی بخواب… دیگر هیچ‌وقت به زور از خواب بیدارت نمی‌کنم.»

نویسنده: پروین مبارک