داستان «دانه‌ها درخت می‌شوند»

مادربزرگ داشت انار دان می‌کرد. چندتا از دانه‌های انار پریدند روی فرش. ستاره که کنار مامان‌بزرگ نشسته بود و داشت با عروسک‌هایش خاله‌بازی می‌کرد، دانه‌های انار را دید.

مامان‌بزرگ گفت: «ستاره چندتا از دانه‌ها پریدند روی فرش. ببین کجا رفتند. قرمزی‌شان فرش را لک نکند.»

ستاره دستش را کشید روی فرش. دانه‌ها را ندید. خم شد زیر مبل را دید. یکی از دانه‌ها خودش را پشت پایه مبل قایم کرده بود. یکی رفته بود زير ميز. سومي هم پشت پای عروسک افتاده بود.

ستاره لبخند زد. دانه‌های انار را برداشت. یواش توی گوش‌شان گفت: «ای ناقلاها! نکند می‌خواهید درخت انار بشوید؟»

بعد دانه‌ها را توی مشتش فشا داد. مامان‌بزرگ در حالی که داشت همچنان بقیه انار را دانه می‌کرد، گفت: «چی شد ستاره پیدایشان کردی؟»

ستاره مشتش را باز کرد. دانه‌های انار را به مامان‌بزرگ نشان داد. مامان‌بزرگ گفت: «آفرین ببر بیندازشان سطل زباله. دستت را هم بشور.»

ستاره رفت توی آشپزخانه. شیر آب را باز کرد. دانه‌های انار را شست. بعد یواش توی گوش آن‌ها گفت: «من كه شما را توی سطل زباله نمی‌اندازم. می‌خواهم بكارم‌تان كه درخت بشويد.»

ستاره به گلدانی که پشت پنجره آشپزخانه بود، نگاه کرد. با صدای بلند گفت: «مادربزرگ می‌شود گلدان را ببرم بگذارم پشت پنجره اتاقم؟» مادربزرگ گفت: «به شرطی که آب دادن یادت نرود.»

ستاره گلدان را برداشت و به اتاقش برد. آن را روی میز مطالعه‌اش گذاشت. با ته مدادش توی گلدان سه تا سوراخ درست کرد. دانه‌های انار را گذاشت توی خاک و گفت: «بفرمایید حالا می‌توانید بروید که درخت انار بشوید.» و رويشان را با خاک پوشاند.

او هر روز که از مدرسه برمی‌گشت، به گلدان سر می‌زد. به آن آب می‌داد. دو سه هفته بعد، یواش یواش دانه‌ها رشد کردند. ریشه زدند و آرام آرام سرشان را از خاک بیرون آوردند. ستاره با ديدن جوانه‌ها از خوشحالی بالا و پایین پرید. برگ‌های کوچک‌شان را با انگشت‌هایش نوازش کرد. جوانه‌ها بالاتر و بالاتر آمدند. تا اینکه نزدیکی‌های عید ستاره به همراه مادربزرگش آن‌ها را توی باغچه كاشتند.

نویسنده: نرگس افروز