داستان «دانه‌های برف و خرده‌های نان»

نورا تو حیاط مدرسه نشسته بود و لقمه‌ی نان و پنیرش را می‌خورد. هوا سوز برف داشت. لپ‌هایش از سرما گُل انداخته بود. لقمه‌های آخر را تندتند خورد. همین که از روی نیمکت بلند شد خرده‌های نان از روی مقنعه و مانتویش زمین ریخت. کاپشنش را بالا توی کلاس جا گذاشته بود و می‌خواست زودتر برود. اما یاد حرف مادربزرگش افتاد که همیشه می‌گفت: «نان برکت است. چه یک دانه چه یک ذره. حواست باشه زیر پا نره.» با دست‌های یخ کرده خرده نان‌ها را از روی نیمکت و زمین جمع کرد و کنار شمشادهای توی باغچه ریخت. وقتی مطمئن شد چیزی باقی نمانده دست‌هایش را کرد تو جیبش و راه افتاد سمت کلاس. هنوز به کلاس نرسیده بود که حس کرد یک قطره آب روی صورتش چکید. سرش را گرفت بالا و یک قطره‌ی دیگر هم حس کرد. دستش را از جیبش بیرون آورد و گرفت سمت آسمان. یک دانه برف تو دستش نشست. و بعد دانه‌های بعدی و بعدی. از فکر این‌که بعد از کلاس می‌تواند برف بازی کند چشم‌هایش برق زد و سرما را یادش رفت.

تمام مدتی که تو کلاس بود، زیرچشمی از پنجره بارش برف را که تندتر شده بود نگاه می‌کرد. کلاس آن روز به نظرش از همیشه طولانی‌تر می‌آمد. تا زنگ خورد کاپشنش را پوشید. پله‌ها را دو تا یکی پایین رفت تا زودتر به حیاط برسد. باورش نمی‌شد دانه‌های به آن کوچکی که تا می‌افتادند کف دستش آب می‌شدند اینطوری حیاط مدرسه را سفیدپوش کرده باشند. همین‌طور که ایستاده بود و داشت حیاط را نگاه می‌کرد، هستی یک گوله برف انداخت سمتش. نورا کیفش را انداخت گوشه‌ی حیاط و رفت سمت شمشادهای باغچه که برف بیشتری رویشان نشسته بود و می‌شد باهاش گلوله‌های بزرگتری درست کرد. کنار شمشادها چندتا گنجشک کوچک دید که بال‌هایشان را از سرما پف داده بودند و تندتند به زمین نوک می‌زدند. نزدیک‌تر که شد خرده نان‌هایی که خودش تو باغچه ریخته بود را دید. از این‌که روی زمین ول‌شان نکرده بود خوشحال شد.

نویسنده: فاطمه قنبریان