داستان «باغ سیب در دل هسته‌ کوچک»

داستان «باغ سیب در دل هسته‌ کوچک» به اهمیت کارهای کوچک اشاره دارد و اینکه کارهای خوب و بد، هر آنچه هم کوچک باشند،کم‌کم جمع شده و زیاد می‌­شوند، پس نباید آن‌ها را کم‌­اهمیت و نادیده بگیریم.­

من یک درختم. یک درخت تنومند و پُربار. میوه‌ من‌ سیب است. سیب‌های آب‌دار و شیرین‌. می‌خواهم داستان زندگی‌ام را برای شما تعریف کنم. من از اول یک درخت نبودم. هسته‌ای کوچک بودم در دل یک سیب سرخ. سیب سرخی که دختر مهربانی آن ‌را گاز زد و با لذّت خورد. دختر به هسته‌های باقی ‌مانده‌ توی دستش نگاه کرد. او می‌خواست هسته‌ها را در سطل زباله بریزد؛ اما ناگهان فکری به ذهنش رسید. دختر نگاهی به خاک باغچه انداخت و از فکر این‌که یک روز از دل این خاک، درختانی سرسبز و پُربار بروید، لبخند بر لبانش نشست. او هسته­‌ها را یکی‌یکی در خاک باغچه کاشت. من یکی از آن چند هسته‌ای هستم که دختر کاشت.

من در دل خاک فرو رفتم. خاک و آب برایم مادری کردند تا پوسته‌ام را شکافتم و سر از خاک بیرون آوردم. از آن روز به بعد، علاوه بر خاک و آب، محتاج نور هم بودم. هر روز خورشید با اشعه‌های گرمش مرا نوازش می‌کرد و من روز به روز قد می‌کشیدم و بزرگ می‌­شدم. آن‌قدر که یک درخت پُربار شدم. شاخه‌های من هر سال از سیب‌های سرخ و آب‌دار پُر می‌شود. سیب شاخه‌های بالاترم، سهم پرندگان گرسنه می‌شود. وقتی پرنده‌ها سیب‌هایم را نوک می‌زنند، من از این‌که توانسته‌ام گرسنگی‌شان را برطرف کنم، خوشحال می‌شوم و آن دختر مهربان نمی‌داند چرا بی‌دلیل، گاهی دلش پُر از شادی و شوق می‌شود.

بعضی از سیب‌های من که به زمین می‌افتد، سهم حیوانات و حشرات می‌شود. سیب‌ها آن‌ها را سیر می‌کند و درخت‌های شادی در دل دختر مهربان کاشته می­‌شود. بقیه سیب‌هایم را باغدارها می‌چینند. میوه‌های من برای انسان‌ها سلامتی به ارمغان می‌آورد. از سلامتی انسان‌ها، تَن دختر مهربان سالم می‌شود و قلبش شادِ شاد! از دل سیب‌های من، صدها هسته‌ سیب بیرون می‌آید و اگر هسته‌ها در خاک کاشته شوند، صدها درخت سیب خواهند شد و از هر درخت سرسبز، صدها سیب درشت سرخ می‌روید. اگر کسی باغ سیب را در دل هسته‌ها‌ی کوچک ببیند، قدر میوه‌هایم را بیشتر می‌داند.

روزی پسربچه‌ای با دوستانش کنار باغچه بازی می‌کردند. آن‌ها به طرف من آمدند. سیب‌هایم هنوز کال بود و نرسیده‌. اما پسرک می‌خواست چند تا از آ‌ن‌ها را برای خودش بچیند. او آن‌قدر با چوبش به شاخه‌هایم زد، تا این‌که چند تا از سیب‌های کال و سبزم به زمین افتاد. پسربچه نتوانست سیب‌ها را بخورد. او آن‌ها را به طرف دوستانش پرتاب کرد و بعد از بازی رفت به خانه‌اش. سیب‌های کوچک و کال من به آرزویشان نرسیدند و از بین رفتند. خدا می‌داند هر کدام از آن‌ها چقدر می‌توانستند مفید و ارزشمند باشند.

بچه‌ها، داستان زندگی‌ام را برای شما تعریف کردم که بگویم از کنار کارهای به ظاهر کوچک و بی‌اهمیت، به سادگی نگذرید. کار کوچک شما می‌تواند نتیجه‌ بزرگی داشته باشد. به بزرگیِ درختِ سیبی که از دل یک هسته‌ کوچک بیرون آمد. هسته‌ کوچکی که دختر مهربانی آن‌ را دید و باعث رشد و پویایی‌اش شد.

نویسنده: ساجده کارخانه‌ای