داستان «آواز قناری کوچک»

صبحِ یک روز بهاری، قناری کوچکی روی شاخه‌ی درختی نشست. نسیم آرامی می‌وزید و آفتاب با مهربانی روی گل‌ها می‌تابید.
قناری به دور و برش نگاه کرد و گفت: «چه باغ زیبایی! هر گوشه‌اش رنگ و بوی تازه‌ای دارد.»
گُل سرخ لبخند زد و گفت: «خداوند به من رنگ و عطر بخشیده تا دل‌ها را شاد کنم.»
پروانه با بال‌های رنگارنگش آرام دور گل چرخید و گفت: «من هم با این بال‌های زیبا میان گُل‌ها پرواز می‌کنم. چه نعمت زیبایی!»

در همان لحظه، جویبار خنده‌کنان از کنار باغ گذشت و گفت: «من با آب زلالم، تشنگی گل‌ها و درختان را برطرف می‌کنم.»
درخت بلند شاخه‌هایش را تکان داد و گفت: «من سایه و میوه می‌دهم تا دیگران از نعمت‌های زیبای خدا بهره ببرند.»
قناری با شگفتی به همه نگاه کرد و گفت: «هر کدام از شما زیبایی و هدیه‌ای از خدا دارید. اما من چه هدیه‌ای دارم؟»
نسیم آرامی وزید و زمزمه کرد: «تو هم هدیه‌ی خودت را داری. کافی است آن را با شادی ببخشی.»

قناری چشم‌هایش را بست و از تَه دلش شروع به آواز خواندن کرد. صدایش در باغ پیچید؛ نرم، شیرین و دلنشین.
گُل‌ها آرام تکان خوردند. پروانه روی گُل نشست. جویبار آرام‌تر زمزمه کرد. نسیم ملایم وزید و درخت با شادمانی شاخه‌هایش را تکان داد.
همه با هم گفتند: «چه آواز زیبایی! خداوند چه صدای دلنشینی به تو بخشیده است.»
قناری با لبخند زد و گفت: «حالا فهمیدم… خدا به هر کدام از ما هدیه‌ای داده است؛ به گُل رنگ و عطر، به پروانه بال‌های زیبا، به جویبار آب زلال، به درخت سایه و میوه، و به من پرهای رنگارنگ و آواز شیرین.»

همه برای چند لحظه ساکت شدند. نسیم آرام برگ‌ها را تکان داد. قناری دوباره آواز خواند، جویبار زمزمه کرد، گل‌ها آرام رقصیدند و پروانه دور باغ پرواز کرد.
انگار همه با زبان خودشان می‌گفتند: «خدایا، سپاس که ما را این‌گونه زیبا و متفاوت آفریدی.»

آن روز، باغ پُر از شادی بود؛ چون هرکس فهمیده بود که نعمت زیبایی از خدا دارد و بهترین راه شکرگزاری، این است که آن زیبایی را برای خوبی و شادی دیگران به کار ببرد.

نویسنده: زهره سیفی

* در کلاس می‌توانید بعد از پایان داستان از بچه‌ها بپرسید :«اگر تو جای قناری بودی، خدا چه هدیه‌ای به تو داده است؟»با آن هدیه چه کار خوبی می‌توانی انجام بدهی؟»