به نام خدا
نوبت چیدن گلهای باغ شد. هوا هنوز تاریک بود و خورشید بالا نیامده بود. چندین نفر که سبدهای بزرگی در دست داشتند وارد باغ شدند و شروع کردند به چیدن گلها. گلی یک دفعه با صدای بلند گفت: «هورااا آخجون بالاخره نوبت ما شد که به کارگاه گلابگیری برویم هورااا.» دوستان گلی هم مثل او خوشحال شدند و هورا گفتند. زیبا چشمان خود را باز کرد و گفت: «چه خبر است این همه سروصدا برای چیست؟ چه گفتید؟ قرار است ما را بچینند؟ برای چه؟» گلی گفت: «امروز نوبت گلابگیری از ماست.» زیبا گفت: «گلاب! پس آن همه تلاش برای بزرگ شدن و از یک بذر کوچک تبدیل به یک گل زیبا شدن الکی بود؟ من میخواهم زیبا بمانم که مردم با دیدن من شاد بشوند و از بوی من لذت ببرند. من نمیخواهم تبدیل به یک قطره گلاب بشوم.» گلی گفت: «خب ما گلِ گلاب هستیم. از اول برای همین به این دنیا آمدیم. یک مدت کار ما زیبا کردن باغ بود ولی الان کار ما گلاب شدن است. تازه اینطوری بوی خوبمان بیشتر هم میشود.» دوستان زیبا به فکر فرو رفتند و گفتند: «حرف تو درست است. ما کنارت میمانیم و تو را تنها نمیگذاریم.» باغبان تقریبا به انتهای باغ رسید. گلی که از شاخه جدا شد پرید داخل سبد و بلند گفت: «من که رفتم، خداحافظ. مراقب خودتان باشید.» دوستان گلی هم یکییکی و با خوشحالی به داخل سبد پریدند. دست باغبان به سمت زیبا رفت اما یک دفعه تلفن باغبان زنگ خورد. باغبان گفت: «باشه همین الان به سرعت خودم را میرسانم.» بعد سبد گل را برداشت و دوید. زیبا و دوستانش با خوشحالی فریاد کشیدند و گفتند: «هورااا ما زنده ماندیم هورااا.» سبدهای گل پشت ماشین وارد کارگاه گلابگیری شدند. در دیگهای بزرگ و عجیب گلابگیری باز بود. گلها دستهدسته داخل دیگها ریخته شدند. افراد زیادی برای تماشا کردن این مراسم آمده بودند. دوست گلی گفت: «ای کاش ما هم کنار زیبا میماندیم، من از این دیگهای بزرگ میترسم.» گلی گفت: «نترس، خیلی زود نتیجه این کار را میبینی.» درهای دیگ بسته شد. چند ساعتی که گذشت بوی گلاب همه جا را گرفت. لبخند را میشد در چهره مردم تماشا کرد. هیاهویی به پا شده بود. عدهای در صف ایستاده بودند و منتظر بودند تا مقداری از این گلاب را خریداری کنند. زیبا و دوستانش تنها ایستاده بودند و به باغ بدون گل نگاه میکردند. دلشان برای دوستانشان تنگ شده بود. زیبا گفت: «نگران نباشید بچهها. باغبان دوباره در این زمین بذر میکارد و دوباره باغ پر از گل میشود.» باران شروع به باریدن کرد. آخر بارانهای بهاری ناگهانی هستند یک دفعه شدت میگیرند و بعد زود قطع میشود. بعضی شبها بازهم هوای سرد زمستان سرکی میکشید انگار که دوست نداشت جای خود را به هوای خوب بهار بدهد. در بین باران لطیف بهاری یک دفعه یک سنگ کوچک یخی از آسمان پایین افتاد. و بعد دومی و سومی و… . تگرگها محکم بر روی زمین فرود میآمدند. زیبا سعی داشت به دیوار باغ تکیه دهد تا از تگرگ در امان بماند که ناگهان یک سنگ یخی به او خورد و دو تا از گلبرگهایش کنده شد. و بعد دوباره دوباره. بعد از چند دقیقه که تگرگ تمام شد دیگر برای گلها گلبرگی نمانده بود. محمد شیشه گلاب را بغل کرده بود. بابا منتظر بود تا تگرگ تمام شود و بعد دوباره راه بیفتد. محمد گلاب را برای شلهزرد نذری مادربزرگ خریده بود. روز پختن نذری رسید. دیگ بزرگ شله زرد روی اجاق کنار حیاط قلقل میکرد. خانمها یکییکی شلهزرد را هم میزدند و بلند صلوات میفرستادند. بچهها هم کنار حیاط مشغول بازی بودند. مادربزرگ گفت: محمدجان شیشه گلاب را بیاور بعد با پسرها بیایید تا نذریها را به همسایهها بدهید. گلاب که ریخته شد عطرش همه جا را گرفت. لبخند در چهره همه دیده میشد و همه بلند صلوات میفرستادند.
نویسنده: الهام قدمی
