آیه کلاس اول است. او صبح که از خواب بیدار شد در دلش احساس شادی و نشاط کرد و به خاطر همه چیزهای خوبی که خدا به او داده بود از ته دل از خدا تشکر کرد؛ آیه یک پدر خوب، یک مادر مهربان و دوستان خوب زیادی داشت. او از تخت پایین آمد و به طرف کمدش رفت. توی یک قفسه، دفتر برگهایش را گذاشته بود. او همیشه عصرهای جمعه با مادرش به پارک نزدیک خانه میرفت. آنها برگهای رنگارنگ و قشنگی را که روی زمین بود با هم جمع میکردند و با کمک هم برگهای خشک شده را در دفتری میچسباندند. آیه و مادرش با برگهای خشک، شکل حیوانات قشنگ و میوههای زیبا را درست کرده بودند. او دفتر را برداشت و ورق زد. در قفسه دیگر کمد سنگهای دیدنی بود. آیه با مادرش رفته بودند باغ دایی؛ در آنجا چند سنگ گرد صاف پیدا کرده بود، آنها را شسته بود و با دخترداییاش با آنها یه قل دو قل بازی کرده بود. او وقتی از باغ دایی برگشته بود، سنگها را با خودش آورده بود و در قفسه گذاشته بود. آیه به سنگها گفت: «قرار است به زودی مهمان جدیدی داشته باشیم؛ پس لطفاً جمع و جورتر بنشینید.» جمعه بود. با خانواده میخواستند بروند دیدن عمه که در جزیره قشم زندگی میکرد. شب به قشم رسیدند. مادر گفت: «در ساحل این جزیره، صدفهای قشنگی وجود دارد.» آیه پرسید: «مادر جان صدف چی هست؟» مادر گفت: «صدف نوعی حیوان دریایی است. البته ما چند نوع صدف داریم. آن صدفهایی که قبلا در تلویزیون دیده بودیم، مربوط به حلزون است. خدا به حلزونها که بدن خیلی نرمی دارند، صدف داده تا توی صدفشان بروند و از خود محافظت کنند. صدف مثل یک خانه برای حلزون است. میدانی حلزون برای ساختن خانهاش از چه چیزی کمک میگیرد؟» آیه با خودش فکر کرد و گفت: «آنها که نمیتوانند از آب بیرون بیایند؛ پس باید از چیزهایی که توی آب است برای ساختن خانه کمک بگیرند.» مادر گفت: «آفرین آیه جان. جنس خانه آنها، از یک مادهای به اسم آهک است که در آب دریا زیاد وجود دارد.» آیه گفت: «چقدر خدا مهربان است که آهک را برای اینکه حلزونها خانه بسازند نزدیک آنها قرار داده. راستی مامان صدفها چگونه به ساحل میآیند؟» مادر گفت: «وقتی حلزونها میمیرند، صدف آنها سبک میشود، روی آب میآید و موج آنها را به ساحل میآورد.» فردا صبح شد. آیه با مادرش به ساحل رفتند تا صدف جمع کنند. آیه با خوشحالی یکییکی صدفها را جمع میکرد و با خودش میخواند:
«کی به ما صدف داده، خدا داده خدا داده
کی به ما دریا داده، خدا داده خدا داده»
نویسنده: پروین مبارک

