داستان «جنگ با دشمن سلامتی!»

به نام خدا

سر کلاس علیرضا دلش را گرفته بود و «آخ‌آخ» می‌کرد‌ و اشک می‌ریخت. خانم معلم با تعجب پرسید: «علیرضا جان! چرا نرفتی زنگ تفریح؟ گریه برای چیه؟»
علیرضا با صدایی لرزان گفت: «خانم اجازه… دلم داره قِل‌قِل می‌کنه… درد می‌کنه…»
چشم‌های خانم معلم تیز شد مثل چشم عقاب و گفت: «نکنه از اون خوراکی‌های ترش‌تر از لیمو خوردی؟ همون‌هایی که آدم رو تبدیل به ترش‌رو می‌کنن؟»
علیرضا سرش را پایین انداخت و گفت: «بله خانم… خوردم… از اون آقاهه که چرخ‌دستی داره خریدم. فکر نمی‌کردم شکمم قهر کنه!»
خانم معلم گفت: «آخ آخ.. بیا بریم دفتر، یه چای نبات برات درست کنیم تا شکمت آشتی کنه!»
علیرضا با دل‌دردی که مثل مار پیچ‌خورده بود، بلند شد و با خانم معلم رفت داخل دفتر. آبدارچی مدرسه، آقای قندعسل، برایش یک لیوان چای نبات آورد که بخار ازش بلند می‌شد!
علیرضا چند قلپ خورد و گفت: «وای! شکمم داره خوشحال می‌شه!»
خانم معلم لبخند زد و گفت: «می‌دونی علیرضا جان، بعضی چیزها مثل دزدهای نامرئی هستن که سلامتی‌مون رو می‌دزدن! مثل همین خوراکی‌های آلوده، یا غذاهایی که بیرون یخچال خوابیدن و بوی خواب‌آلودگی می‌دن!»
علیرضا گفت: «خانم اجازه! مامانم می‌گه اگه مسواک نزنم، کرم‌های دندونی میان و دندون‌هام رو سوراخ سوراخ می‌کنن! واسه همین من هر شب با مسواکم می‌رم جنگ!»
خانم معلم خندید و گفت: «آفرین به تو قهرمان دندونی!»
علیرضا گفت: «تازه خانم! بابام می‌گه اگه اخم کنم، قیافه‌م مثل لواشک ترش می‌شه و همه ازم فرار می‌کنن! واسه همین زود زود می‌خندم تا قیافه‌م مثل بستنی شکلاتی بشه!»
خانم معلم گفت: «آفرین! هم خوش‌اخلاقی، هم خوش‌خوراکی!»
از آن روز به بعد، علیرضا هر وقت دستفروش را می‌دید، به جای خریدن آلوترش، می‌رفت سراغ سیب قرمز که مامانش توی کیفش گذاشته بود!

نویسنده: مریم ایوبی راد