داستان «ترک این عادت نه آن عادت»

به نام خدا

جواد مدادش را توی هوا چرخاند. به مادربزرگ که در حال آب دادن به گلدان‌ها بود، نگاه کرد. گفت: «عزیز! یک ضرب‌المثل توی برگه‌ام نوشته، شما می‌دانی چه چیزی باید بنویسم؟» مادربزرگ آب‌پاش را کنار گلدان‌ها گذاشت. لبخند زد و گفت: «عزیزجان من که علم غیب ندارم. شما بگو راجع به چیست تا بگویم، می‌دانم یا نه.» جواد خندید و گفت: «چشم. نوشته، ترک عادت، جای خالی است.» مادربزرگ کنار جواد نشست. گفت: «آهان، ترک عادت موجب مرض است.» جواد روی برگه خم شد. آهسته تکرار کرد: «ترک عادت موجب مرض» بلند گفت: «است» جواد سرش را از روی برگه بلند کرد. گفت: «چرا این را گفتند؟ مثلا اگر یکی بقیه را اذیت می­‌کند و بعد این‌کار را ترک کند، بیماری می‌گیرد؟» صدای مرغ مینا از توی قفس بلند شد: «است… است…»

مادربزرگ میل بافتنی را توی دستش گرفت. خندید و گفت: «امان از دست شما بچه‌ها، نه عزیزجان منظورش این نیست. این ضرب‌المثل را از روی کلام مبارک آقام علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام درست کردند. ایشان یک روایتی دارند. می‌فرمایند، پرهیز اساس هر دارو و معده، خانه‌ هر درد است. تن را به هر چه عادت کرده وادار کن و ترک عادت نکن.» جواد خواست حرفی بزند. مرغ مینا بلند گفت: «است… است…» جواد خندید. مادربزرگ با لبخند گفت: «حالا یکی باید این کلمه را که مرغ مینا به آن عادت کرده، از سرش بیندازد.» جواد گفت: «پس منظور امام رضا علیه‌­السلام از آن ترک عادت که نباید ترک کنیم چیست؟» مادربزرگ کاموای سفید را دور انگشتش پیچاند. گفت: «یعنی مثلا اگر عادت داری که شش صبح، صبحانه بخوری، صبحانه را ده صبح نخور‌. وگرنه برای ترک عادت‌های بد اخلاقی، روایت‌های زیادی داریم. مثلا مولا علی علیه‌السلام می‌فرمایند: «هر كه از عادت‌ها پيروى كند، به درجات بالا نمی‌رسد.» پس باید عادت‌های بد اخلاقی را ترک کنیم.»

جواد سرش را تکان داد. گفت: «چه جالب، یک کلمه با دو معنی.» مرغ مینا بلند گفت: «است… است…» جواد مداد را پشت گوشش گذاشت. گفت: «عزیزجان! امامان، دیگر چه چیزهایی گفتند؟» مادربزرگ خواست جواب بدهد. صدای محمد از توی اتاق بلند شد. گفت: «جواد، لطفا یک لیوان آب برای من بیاور.» جواد نفسش را محکم بیرون داد. گفت: «ای بابا!» مادربزرگ ابروی راستش را بالا برد. گفت: «اتفاقا امامان ما برای همه چیز حدیث دارند. مثلا امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند، برادر بزرگ‌تر به منزله‌ی پدر است. پس به برادرت بیشتر احترام بگذار عزیزجان.» جواد سرش را کج و راست کرد. گفت: «ببخشید عزیزجان، چشم.» مرغ مینا بلند گفت: «چشم… چشم…» مادربزرگ و جواد خندیدند. جواد گفت: «خب، خدا را شکر، خودش درست شد.» جواد از جایش بلند شد. خندید و گفت: «بروم به منزله‌ی پدر آب بدهم.» مادربزرگ لبخند زد و مشغول بافتن شد.

نویسنده: سمیه خالقی