داستان «برّه معصومه»

به نام خدا

امروز روز موعود بود. همان پنجشنبه‌ای که قرار بود ساعت ۱۰ صبح کنار کلبه عمو رحمان جمع شوند برای تمشک خوردن.
سارا می‌خواست با معصومه و زهرا به آن‌جا برود. وقتی با زهرا به دنبال معصومه رفتند، به‌شان گفت که بره‌شان از دیروز گم شده و باید به دنبال آن بگردد و نمی‌تواند به قرار تمشک‌چینی برسد. سارا و زهرا از نیامدن معصومه ناراحت شدند، اما با دوستان دیگرشان قرار داشتند.
راه برای سارا دور به نظر می‌رسید. پاهایش درد گرفته بودند ولی برای تجربه خوردن تمشک خستگی‌اش را به زهرا نگفت. اول جنگل بوی درختانی که دیشب باران خورده بودند حسابی سرحالش آورد. سرعتش را بیشتر کرد. از زهرا جلو افتاد. حسابی تند می‌رفت. انگار روی سطح صاف راه می‌رفت نه روی سربالایی.
کلبه عمو رحمان را از دور دید. رو به زهرا کرد.
– زود باش دیگه، رسیدیم. اوناهاش.
و با دست به سمت کلبه اشاره کرد.
– می‌خوای تا کلبه مسابقه بدیم؟
– یک، دو، سه…
هر دو به سمت کلبه دویدند. سارا از زهرا جلو زد. یک دفعه ایستاد. ولی زهرا نایستاد.
– زهرا بابا اصلا تو برنده یه دقیقه وایسا من صدای بره می‌شنوم.
دستش را روی سینه‌اش گرفت و نفس بلندی کشید.
– حالا که داری می‌بازی داری بیخودی می‌گی.
– من که گفتم تو برنده! شاید صدای بره معصومه باشه.
زهرا گره روسری‌اش را محکم کرد و فوت بلندی کرد.
– نه بابا بره که تا اینجا نمی‌تونه بیاد.
– اگه بود چی؟
زهرا کلافه سرش را تکان داد.
– باشه حالا بریم تمشک بخوریم بعد می‌آییم یه نگاهی می‌ندازیم.
اما سارا قیافه ناراحت معصومه از توی سرش بیرون نمی‌رفت. می‌خواست هرچه زودتر بگردد، شاید بره معصومه پیدا شود. زهرا به سمت کلبه رفت و سارا به طرف صدایی که فکر کرد شنیده است.
چند قدمی که جلو رفت به نظرش صدا قطع شد. فکر کرد شاید واقعا خیال کرده صدایی شنیده است. به عقب برگشت.
کلبه عمو رحمان پیدا بود. چند قدمی بيشتر با تمشک خوردن فاصله نداشت. از فکر کردن به چیدن تمشک دهانش آب افتاد. لبخند زد. به سمت کلبه راه افتاد.
صدا را دوباره شنید. انگار از پایین پایش بود. بوته‌های کنار پایش را کنار زد. جلو رفت. یک بره سفید توی چاله افتاده بود. حیوان حالت نشسته داشت. چاله عمیق نبود. انگار زخمی شده بود. جلوتر رفت. بره تکانی خورد ولی نتوانست بلند شود. سرش را نوازش کرد. از بوته‌های کناری چند برگ جدا کرد و جلویش گرفت. با اشتها آن‌ها را خورد. پشت و شکمش را نوازش کرد. روی پای بره یک ربان قرمز بسته شده بود. خودش بود، بره معصومه‌. بغلش کرد. باید زودتر به معصومه می‌رساندش. حتما خیلی خوشحال می‌شد. بغلش کرد و راه افتاد‌. کلبه عمو رحمان را دید. از فکر خوردن تمشک دلش قنج رفت. دلش می‌خواست برود پیش بچه‌ها. دوباره قیافه ناراحت معصومه توی ذهنش آمد اما به سمت خانه معصومه رفت تا بره را به او بدهد.

نویسنده: فائزه جعفری