داستان «پول گمشده حسن»

زنگ تفریح خورده است. سعید از در کلاس بیرون می‌آید. همان موقع آراد دوستش از کلاس بغلی خارج می‌شود و با خوشحالی دست سعید را می‌کشد و هیجان زده می‌گوید: «بیا برویم بوفه، امروز می‌خواهیم با هم خوراکی‌های خوشمزه بخوریم.» بوفه شلوغ است و آن‌ها می‌روند ته صف. سعید می‌پرسد: «چه شده آراد، گنج پیدا […]

داستان «ما و پیامبر»

یک دقیقه‌ای می‌شود که آقای مهربان آمده‌اند توی کلاس؛ اما سینا و حمید چنان گلاویز هم شده‌اند که اصلاً متوجه حضور ایشان نمی‌شوند. حمید دارد با صدای بلند به سینا می‌گوید: «حقش بود همان دیشب که آن حرف نامربوط را زدی، یک مشت جانانه می‌کاشتم پای چشمت!» من و بچه‌ها سکوت کرده‌ایم بلکه این دو […]