داستان «رهبر آینده آهوها»

در جنگلی سرسبز و دور، آهویی زیبا به نام دُم قهوهای همراه پدر و مادر و گله بزرگ آهوها زندگی میکرد. قرار بود به زودی در گله آهوها مسابقه بزرگ پَرِش، بین بچه آهوها برگزار شود. دُم قهوهای خودش را برای این مسابقه حسابی آماده کرده بود؛ او و بچه آهوهای دیگر از صخرههای زیادی […]
داستان «تصمیم سمانه»

به نام خدا سمانه، بعد از سه ماه استراحت و بازی درفصل تابستان، قرار بود وارد کلاس چهارم ابتدایی شود. یک ماه قبل از ماه مهر، سمانه با مادرش رفته بود خانه خاله زینب. مریم دخترِ خاله زینب، یک سال از او بزرگتر بود و امسال به کلاس پنجم میرفت. مادر سمانه، از مریم پرسید: […]
