شعر «خودم را میشناسم»

به نام خدا دستهایم خلاق چشم، پر امّید استنور نقاشیهام نقشی از خورشید است درس و ورزش هر دو پیش من محبوب است توپ بسکتبالم یک رفیق خوب است از هر انگشت من صد هنر میبارد!مادر این را گفت و … خنده بر […]
داستان «خسیس بازی»

یک هفتهای میشد که من و همکلاسیم، مانی، هر روز با هم بگو مگو میکردیم. امروز هم از آن روزها بود که حسابی از دستش کلافه شده بودم. از مدرسه آمدم خانه. اصلاً حوصله خواهرم، هانیه کوچولو، را هم نداشتم؛ وقتی آمد توی اتاقم و کتابهایم را از قفسه ریخت پایین، با صدای بلند گفتم: […]
شعر «پاداش»

به نام خدا کردم مرتب مندیروز اتاقم را با نظم هر جایشعالی شد و زیبا وقتی اتاقم رامامان خوبم دید چون شاپرک در باغ چرخی زد و خندید رفتم در آغوشش روی مرا بوسید در قلب من انگارنیلوفری رویید احساسم از کارمبسیار شد بهتر پاداش کارم بودگلبوسهی مادر شاعر: زهرا عراقی
داستان «جنگل دور»

در دشتی زیبا نزدیک جنگلی سرسبز خرگوش کوچولویی با مادرش زندگی میکرد. خرگوش کوچولو دوست داشت هرکاری را که میخواهد انجام بدهد و از اینکه مادرش همیشه مراقبش بود تا اتفاقی برایش نیفتد، ناراحت بود. یک روز صبح تصمیم گرفت از لانه بیرون برود و در دشت بازی کند. مامان خرگوشه به او گفت: «خرگوش […]
