شعر «تواناییهای من»

میتوانم قلمم را بگیرم در دستبنویسم املا بکشم هر چه که هست گل خوشبویی را چیدم از باغ جهانبلدم حفظ کنم آیههای قرآن خوب من فهمیدم درس امروزم رادرس […]
داستان «تو میتوانی»

یک شب وقتی پدر از محل کارش به خانه برگشت، مادرِ محمدمهدی به استقبالش رفت، کیف و کتش را گرفت و با مهربانی همیشگی به او خسته نباشید گفت. اما محمدمهدی برخلاف شبهای گذشته که با اشتیاق به استقبال پدرش میرفت، خیلی آرام گفت: «سلام بابا خسته نباشید!» و به اتاقش رفت. هنوز چند دقیقهای […]
داستان «داستان تصویری من»

آن روزها قرار بود در کلاسمان مسابقه داستاننویسی برگزار شود. دوستانم و تمام بچههای کلاس خیلی خوشحال بودند و برای نوشتن داستانهایشان هیجانزده بودند، اما من علاقهای به شرکت در مسابقه نداشتم.خانم معلم وقتی این موضوع را فهمیدند من را صدا زدند و گفتند: «مریم جان شنیدهام نمیخواهی در مسابقه داستاننویسی شرکت کنی؟»من گفتم: «بله […]
