شعر «چه رنگی!»

به نام خدا سیب، سیب، چه رنگی!چه میوهی قشنگی! رو سیب سرخ نوشته که میوهی بهشته چشمامو که میبندم بوش میکنم میخندم چه رنگ و رویی داره!چه شکل و بویی داره! سرخه و سبز و زرده کی سیبها رو خوشگل و خوشبو کرده؟ خدا، خدای خوب مادوست تمام بچهها شاعر: مصطفی رحماندوست
داستان «خارخاری»

به نام خدا یکی بود یکی نبود. در جنگلی سر سبز خارپشتی با پدر و مادرش لای بوتهها زندگی میکرد. خارپشت که اسمش خارخاری بود دوستان زیادی داشت. خرگوش گوش دراز، سنجاب قهوهای، لاکی لاکپشته، و کلاغ دُم سیاه. خارخاری هر روز صبح بعد خوردن صبحانه به دیدن دوستانش میرفت تا با آنها بازی کند. […]
شعر «خدای بیهمتا»

به نام خدا گنجکشای آسمون گلای توی گلدون درختای باغچهمون حتی ماه مهربون از ته دل میدونن با شوق و شور میخونن: خدای ما بیهمتاس یعنی یکیه، تنهاس… از همه بینیازه بزرگ و چارهسازه ای خدای توانا تو آفریدی ما را ما بنده تو هستیم ما تو رو میپرستیم…
داستان «کتاب طبیعت»

علی و زهرا همراه پدر و مادر برای سفر به شمال کشور رفته بودند. جایی که آنها برای ماندن اجاره کرده بودند، نزدیک جنگل بود. وقتی به آنجا رسیدند، علی کمی ناراحت شد که چرا نزدیک دریا نیستند؛ اما زهرا از دیدن جنگل بزرگ نزدیک خانه خیلی خوشحال شد. پدر گفت: «علی جان کنار دریا […]
داستان «گردش خانوادگی»

وقتی آخر هفته قرار بود سعید و سارا همراه با پدر و مادرشان برای گردش به جنگل بروند. پدر گفته بود که این سفر یک روزه از همه سفرهایی که رفته بودند، متفاوتتر است. سعید و سارا منتظر بودند که زود آخر هفته بشود. بالاخره پنجشنبه صبح همه اعضای خانواده وسایل خود را جمع کردند […]
داستان «عمه قزی و فلفلی»

به نام خدا فلفلی: «سلام عمه قزی. این گل را برای شما چیدهام.» عمه قزی: «از اینکه به یادم بودی ممنونم. اما بگو ببینم این گل را از کجا چیدی؟» فلفلی: «از پارک!» عمه: «ای دادِ بیداد! چرا این کار را کردی؟ گل و گیاه برای زیبایی و پاکیزگی محیط زندگی ماست و نباید آنها […]
داستان «اثر انگشت»

به نام خدا مینا دختری نه ساله و بسیار کنجکاو است. او در خانوادهای زندگی میکند که پنج نفر و نصفی هستند؛ آخر مامان مینا قرار است به زودی یک خواهر کوچولو برایش به دنیا بیاورد. مینا دختر کنجکاوی است و همه چیز را با دقت نگاه میکند و همیشه یک عالم سوال دارد که […]
