شعر «پیروزی با خدا»

به نام خدا قصّهاش را شنیدهای حتما حرف ما، حرف سوره فیل است داستانِ حفاظت از کعبه قصه لشکر ابابیل است در زمانهای دور مردی بود نام او «ابرهه»، دلش تاریک […]
داستان «از همه قویتر»

[…]
داستان «باد مهربان»

[…]
داستان «پیچپیچیها»

[…]
داستان «کارهای مهمتر»

به نام خدا عصر یک روز سرد پاییزی، زهرا مثل روزهای دیگر از مدرسه به خانه برگشت. پدر هنوز سرکار بود. مادر به رسم همیشگی با عصرانهای گرم به استقبال زهرا آمد. ساعتی از به خانه رسیدن زهرا میگذشت و او که تکالیف فردایش را انجام نداده بود تصمیم گرفت به اتاقش برود و به […]
داستان «بعداً بعداً یعنی هیچوقت!»

به نام خدا جویا نفس زنان از راه رسید. به مامان که داشت ناهار را آماده می کرد، سلام کرد و گفت: «آب!» مامان گفت: «سلام! چرا این قدر دویدی؟» و توی لیوان برایش آب ریخت. جویا گفت: «با پارسا و امیر مسابقه گذاشتم!» و لیوان آب را سر کشید. مامان خندید و گفت: «حواست […]
شعر «برنامه من»

به نام خدا برنامهای خوب هر روز دارم هم اهل بازی هم اهل کارم حمام کردن مسواک دندان هم شستن دست هم ظرف و لیوان کمک به مامان کمک […]
شعر «راهِ بندگی»

[…]
شعر «بچههای زرنگ»

به نام خدا خورشید بازم بیدار شده؛ باید پاشم، باید پاشم یه روز خوب و عالیه باید منم بیدار باشم خدا مرواریدای خوب گذاشته توی دهنم صبحا که از خواب پامیشم، باید که مسواک بزنم تنبلی مال شیطونه، باید یه کم نرمش کنم شادی مال ما بچه هاست، باید یه کم ورزش کنم حالا باید […]
شعر «مشق هر شب من»

به نام خدا شانه توی مویم دست و صورتم خیس باز هم در آمد بوق بوقِ سرویس آرزوی مادر تند بودنِ من قلب او گرفت از کند بودنِ من مادرم به فکرِ […]
