لوح سوره کافرون

دریافت فایل PDF
لوح سوره نصر

دریافت فایل PDF
لوح سوره مسد

دریافت فایل PDF
لوح سوره توحید

دریافت فایل PDF
لوح سوره فلق

دریافت فایل PDF
لوح سوره ناس

دریافت فایل PDF
لوح سوره حمد

دریافت فایل PDF
داستان «گوسالهها تشنهاند»

گوسالهها تشنهاند. من و آقاجان آمدهایم تا بهشان آب بدهیم. آقا جان رفته از رودخانه پایینِ باغ آب بیاورد. میگوید امسال خشکسالی بوده. یعنی از اول بهار تا الان که شش ماه از سال گذشته باران کمی باریده است. چشمه روستا هم کم آب شده. از اول تابستان چاهِ باغ هم خشکیده. آقاجان هفتهای دوبار […]
داستان «تمیز کردن رودخانه»

مدرسهها تازه تمام شده بود و من و بابا داشتیم در طبقه دوم، کتابخانه را مرتب میکردیم. بابا کلی کاغذ باطله را از کشوها در آورده، و روی زمین ریخته بود. گفتم:– بابا! ببرم کاغذها را بریزم توی رودخانه؟بابا از روی عینکش نگاهی به من انداخت و گفت:– جای کاغذ باطلهها توی رودخانه است؟!گفتم:– خوب […]
داستان «پُر نورترین چراغ قوه»

آسمان نارنجی شده بود. مریم صورتش را چسبانده بود به شیشه و درختهای پراکندهای را که اطراف جاده بودند میشمرد. هر چقدر جلوتر میرفتند تعداد درختها کمتر میشد. نگاهی به محمد کرد که جای دو نفر را گرفته و درازکش خوابیده بود. پای محمد را کمی خم کرد و خودش را کشید وسط. برای بار […]
