داستان «پیچپیچیها»

[…]
داستان «سوره مبارکه فیل»

بسم الله الرحمن الرحیم شب بیست و دوم بهمن بود. بابا هنوز از سرکار برگشته بود. ساعت 9 شب شده بود. مامان چادرش را سر کرد. علی را بغل کرد و پنجره اتاق را که رو به کوچه بود باز کرد و به محمد گفت بیا کنار پنجره اللهاکبر بگو. محمد خاطرات خوشی با اللهاکبر […]
