معرفی کتاب «جوجه‌تیغی‌های پسرعمو»

عنوان کتاب: جوجه تیغی‌های پسرعمونویسنده: مجید راستیتصویرگر: عطیه بزرگ سهرابیناشر: افقچاپ دوم ۱۳۹۸گروه سنی: بتوضیحات: دو تا جوجه‌تیغی پسرعمو بودند که می‌خواستند به شهر جوجه‌تیغی‌ها بروند. در راه دعوایشان می‌شود و تصمیم می‌گیرند با هم بجنگند. آن‌قدر تیغ به طرف هم پرتاب می‌کنند که خسته می‌شوند و خوابشان می‌برد. صبح فردا جوجه‌تیغی‌ها هر چقدر منتظر ماندند که […]

معرفی کتاب «آش آشتی کنان»

عنوان کتاب: آش آشتی کناننویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرتناشر: به نشر (انتشارات آستان قدس رضوی )چاپ چهارم ۱۳۹۸گروه سنی: ب توضیحات: داستان درباره دو خانواده‌ی پر جمعیت است که در یک ده کوچک زندگی می‌کنند. خانواده‌ی شعبان پیر و قربان پیر. این دو هر روز می‌نشستند وسط ده و با یکدیگر دعوا می‌کردند. یک روز بر سر […]

شعر «حرف حق»

به نام خدا می­‌روم تا با سلام تازه‌­ای                  خنده را با دیگران قسمت کنممی­‌روم تا کودک همسایه را              سوی باغ دوستی دعوت کنم می­‌کشم دست نوازش بر سرش        می‌­تکانم گرد غم از شانه‌­اشمی‌­زند لبخند، چون آورده‌­ام      […]

داستان «قلک نامرئی»

مانا در شهر پولکی‌ها زندگی می‌کرد. پدر و مادر مانا شیرینی‌فروشی داشتند. آن‌ها شیرینی‌های خوشمزه‌ای درست می‌کردند. گاهی به بعضی‌ها شیرینی می‌دادند ولی پول نمی‌گرفتند. گاهی به بعضی‌ها پول هم می‌دادند، به همین دلیل قلک‌شان هیچ وقت پُر نمی‌شد. مانا و خانواده‌اش همیشه باید از یک خانه به خانه‌ی دیگر برای زندگی می‌رفتند. مانا دوست […]

داستان «مادربزرگ ضحی و نیکا»

ضحی بادكنک‌های رنگی‌اش را توی اتاق رها كرد و به خواهرش نيكا گفت: «اگر تو هم آمده بودی الان كلی بادكنک رنگی داشتيم.» نيكا به بادكنک‌های رنگی نگاه كرد و گفت: _ من هم با مامان‌بزرگ كلی برای خودمان نمايش بازی كرديم. بعد دستش را كرد توی عروسک انگشتی جوجه و گفت: «جيک جيكا جيک […]

داستان «برّه معصومه»

به نام خدا امروز روز موعود بود. همان پنجشنبه‌ای که قرار بود ساعت ۱۰ صبح کنار کلبه عمو رحمان جمع شوند برای تمشک خوردن.سارا می‌خواست با معصومه و زهرا به آن‌جا برود. وقتی با زهرا به دنبال معصومه رفتند، به‌شان گفت که بره‌شان از دیروز گم شده و باید به دنبال آن بگردد و نمی‌تواند […]

داستان «گل گلاب»

به نام خدا نوبت چیدن گل‌های باغ شد. هوا هنوز تاریک بود و خورشید بالا نیامده بود. چندین نفر که سبدهای بزرگی در دست داشتند وارد باغ شدند و شروع کردند به چیدن گل‌ها. گلی یک دفعه با صدای بلند گفت: «هورااا آخ‌جون بالاخره نوبت ما شد که به کارگاه گلاب‌گیری برویم هورااا.» دوستان گلی […]

داستان «چی مهم‌تره؟»

                                                                                                              […]

شعر «برنده»

به نام خدا لیگ فوتبال شهر بود امروز                       تیم بابا علی، مسابقه داشتکاپیتان بود باز بابایم                              بس که در تیم کوچه سابقه داشت او ولی در زمین نبود امروز        […]

شعر «طعم شکست»

به نام خدا کی برنده؟ کدام بازنده است؟                                               چیست فرق شکست و پیروزی؟فکر کردی به معنیِ اینها؟                                  […]