شعر «مثل یک چشمه پاک»

موضوع شعر زیر، خوب و پاک بودن، یعنی همان مفهوم سوره مبارکه کوثر است. چشمه‌ای را دیدم                    در میان صحرا چشمه در خود می‌شُست        هر چه ناپاکی را چشمه‌ها می‌جوشند               از دل سنگیِ خاک قلب‌های ما هست      […]

داستان «مهربانی‌های محمدامین»

به نام خدا محمدامین با صدای مهربان مادر چشم‌هایش را باز کرد. بلند شد و نگاهی به دور و برش انداخت. خواهر کوچکش راحیل هنوز خواب بود. به دنبال مادرش رفت توی آشپزخانه. مادر به طرف او برگشت و گفت: «عزیزم بدو دست و صورتت را بشوی؛ می‌خواهم زود میز صبحانه را جمع کنم. آخر […]

داستان «مثل پیامبر عزیزمان»

به نام خدا امروز خانم معلم از خوبی و مهربانی پیامبر(ص) برای‌مان یک داستان خواند و خیلی از اخلاق ایشان تعریف کرد. چون فردا روز تولد پیامبر(ص) است و معلم می‌خواست پیامبر(ص) را بیشتر بشناسیم و بیشتر دوستش داشته باشیم. خانم معلم به ما گفت: «حضرت محمد(ص) خیلی با بچه‌ها مهربان بودند، همیشه حرف راست […]

داستان «یک شب به یاد ماندنی»

به نام خدا در یک روز بهاری، پوریا و آروین و شروین در حال برگشتن از مدرسه بودند و از بازی‌هایشان در زنگ ورزش با هم حرف می‌زدند. دختربچه‌ای که چهره‌اش نگران به نظر می‌رسید، با کیسه کتاب‌هایش، به آرامی از کنار آنها گذشت. همان موقع پسر ده، دوازده ساله‌ای، از انتهای کوچه با سرعت […]

شعر «همه غرق صداقت و پاکی»

موضوع این شعر، صفات و ویژگی‌های خوب موجود در یک کودک است که با هدف تربیتی سوره مبارکه کوثر تناسب دارد. خوبی‌ها و ویژگی‌های زیبایی که در شعر مطرح می‌شود، سبب اتصال دانش‌آموز به پیامبر خوبی‌ها می‌گردد. من که در باغِ سبزِ خانه‌مان           مثل یک گل، لطیف و خوش‌بویم تازه فهمیده‌ام چه […]

داستان «خوبی‌های امیرهمایون»

به نام خدا امیرهمایون در حال نوشتن مشق‌هایش بود که صدای میومیوی گربه را از توی حیاط شنید. با خودش گفت: «چرا این گربه میومیو می‌کند و نمی‌گذارد مشقم را بنویسم؟ نکند گرسنه است!» از مادرش پرسید: «می‌توانم بروم توی حیاط ببینم چرا گربه این همه میومیو می‌کند؟» مادر به او اجازده داد. امیرهمایون خوشحال […]

شعر «تو هم شبیه سوره کوثری»

به نام خدا سوره کوثر می‌گه که آدما                از اولش یه چشمه زلالنآرزوشون اینه که جاری باشن          به فکر بهتر شدن و کمالن  تو هم شبیه سوره کوثری               خدا کنه همین جوری بمونی می‌شه همیشه مثل دریا باشی      […]

شعر «رسم پیغمبر ما»

به نام خدا مادرم می‌دوزد، چادری پاک و قشنگ                روی آن روییده، غنچه‌هایی خوش‌رنگ چادر گل‌دارم، باغ زیبای من است                    جانماز سبزم، زیر پایم چمن است باز هم وقت اذان، می‌شتابم به نماز                تا […]

داستان «نمازی در آسمان»

به نام خدا پارسال مادرم برایم جشن تکلیف گرفتند و جانماز توردوزی قشنگی به من هدیه دادند. من آن روز خوب را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. وقتی می‌خواستم برای اولین بار با چادرم نماز بخوانم، مادرم لبخند زدند و به آرامی گفتند: «ستاره جان قدر چادرت را بدان؛ چون خیلی قیمتی است.» گفتم: «متشکرم مامان خوبم. […]

داستان «جشن استعداد من و سعید»

به نام خدا آن روز در خانه ما قرار بود جشن استعداد برگزار شود. من و سعید، برادر دو قلویم، در حال آماده شدن برای جشن بودیم. پدرم از ما خواسته بودند، هر فعالیتی را  که تا به حال از روی علاقه انجام داده‌ایم و خودمان فکر می‌کنیم خدا استعدادش را به ما بخشیده است، […]