داستان «یک نفر گرمایی»

رسول یقه‌ لباسش را جلو کشید. توی پیراهنش فوت کرد. رضا گفت: «داداش جان، باید طوفان به پا کنی تا خنک شوی.» پدربزرگ خندید. گفت: «هوا که خوب است. باد بزن بدهم؟» رسول موهای حالت‌دارِمشکی‌اش را زیر شیر آبِ حیاط گرفت. پدربزرگ کُتش را پوشید. گفت: «حالا خوب است لاغری باباجان، وگرنه تکلیف چه بود؟» بی‌بی خاتون کیسه‌ای دست رضا داد. به پدربزرگ نگاه کرد و گفت: «بچه را اذیت نکن بایی جان. دو روز آمده اینجا، هوایش را داشته باش.» پدربزرگ سرش را تکان داد. گفت: «والا بی‌بی جان، ما با بچه کار نداریم. بچه خودش به هوا کار دارد.»
بی‌بی خاتون خندید: «وقتی از تبریزِ سرد بروی جنوبِ گرم، همین‌طوری سیستم بدنت قاطی می‌کند دیگر.»
بی‌بی به کیسه اشاره کرد. گفت: «این هم خوراکی، بروید به سلامت.» پدربزرگ همراهِ بچه‌ها خداحافظی کردند. آب از موهای رسول، روی لباسش ‌چکید. گفت: «بایی جان، شما چرا توی این گرما کت پوشیدی؟»
پدربزرگ خندید: «بابا جان! کُتم جادویی است. توی آن کولر جاسازی کردم.» رضا خندید. گفت: «بایی جان، شوخی نکنید دیگر. واقعا چرا کت پوشیدید؟» رضا به اطرافش نگاه کرد. گفت: «اَ… رسول! مردم را نگاه کن. خیلی‌ها کت پوشیده‌اند.»
رسول دستش را به حالت بادبزن جلوی صورتش تکان تکان داد. گفت: «چرا پوشیده‌اند؟» پدربزرگ عینکش را بالاتر گذاشت. گفت: «اینجا توی گرما کت می‌پوشیم تا گرمای بیرون خیلی اذیتمان نکند. و دمای بدنمان ثابت بماند.» رسول و رضا با هم گفتند:«چه جالب!» رسول گفت: «ولی ما اگر این‌کار را در تبریز بکنیم. حتماً از گرما می‌میریم. تابستان تبریز مانند بهار است. اگر زیاد لباس بپوشیم، مغزمان داغ می‌کند.» رضا کلاه لبه‌دارش را از سرش برداشت. گفت: «ما نمی‌میریم، همه را نگو.»
پدربزرگ کوفیه را از دور گردنش باز کرد. عرق سرش را خشک کرد. گفت: «قربان خدا بروم که همه‌ کارهایش حکمت دارد. این‌جا انقدر گرم است که نخل می‌تواند رشد کند. تبریز هم سرد، که گیاه گرمسیری در آن رشد نمی‌کند.» رضا لبخند زد. گفت: «قربان خدا بروم که من را طوری آفرید که توی، همه نوع آب و هوا می‌توانم بروم.» پدربزرگ و رسول خندیدند. پدربزرگ گفت: «بله درست است. فقط انسان است که می‌تواند خودش را با همه نوع آب و هوایی هماهنگ کند. ولی موجودات دیگر، هر کدام باید در جای خودشان باشند تا زنده بمانند.»
به نخلستان رسیدند. کنار یک نخل ایستادند. رضا گفت: «اَ… چقدر بلند است. ما هم می‌توانیم توی تبریز از این‌ها بکاریم؟» پدربزرگ کتش را درآورد. گفت: «باباجان بگو ماشاالله. نه نمی‌توانید.» رضا ابروهایش را بالا برد. گفت: «چون گفتم اَ نمی‌توانیم؟» پدربزرگ خندید. گفت: «نه باباجان. برای اینکه نخل، جای گرم و خشک لازم دارد. تبریز هوایش برای رشد نخل مناسب نیست.» رسول دستش را روی سرش کشید. گفت: «خشک شد. بایی جان، من نمی‌توانم تحمل کنم. دارم مثل آدم برفی آب می‌شوم.»
رضا با پشت دستش عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. گفت: «من هشت سالم است. دو سال از رسول کوچک‌تر هستم. من هم از تبریز آمدم؛ پس من چرا آب نمی‌شوم؟» پدربزرگ لبخند زد: «آفرین نوه‌ باهوشم. نکته همین جاست. به سن و سال نیست. مانند آب و هوای شهرهای مختلف، بدن هر کسی هم با بقیه فرق دارد. رسول گرمایی است؛ ولی شما نیستی. پس او بیشتر اذیت می‌شود. این نخل هم اگر ببرید تبریز بکارید؛ شبیه رسول می‌شود. یک‌مرتبه دیدی نصف شب بلند شد و به این‌جا برگشت‌.» رضا و رسول خندیدند. رضا گفت: «چه جالب! نخلی که توی خیابان راه می‌رود.» پدربزرگ به طرف نخل‌های دیگر رفت. گفت: «بله! مگر نمی‌دانستید که واحد شمارش نخل‌ها، نفراست. پس مثل یک نفر می‌دود و به این‌جا برمی‌گردد.» صدای خنده بچه‌ها در نخلستان پیچید.

بایی: در بندرعباس به پدربزرگ، بایی می‌گویند.
کوفیه: دستمالی که جنوبی‌ها دور سر یا گردنشان می‌بندند.

نویسنده: سمیه خالقی