به نام خدا
بابای من یک سنگکار است در شهر یا در روستاها
او میرود با طرح و نقشه سمت رهایی، رو به بالا
دیروز ما رفتیم با هم تا نقطهای که کار او بود
دیدم فرِز، یک دستگاهِ بُرّنده و ابزار او بود
سنگ و ملات آورد آنجا با هم، نمایی را بسازیم
در ارتفاع آرزوها با هم، بنایی را بسازیم
من سنگهای کوچکی را بردم برایش، تا بگیرد
از دستهای کوچک من او خستگیها را بگیرد
دیروز، بالابر نبود و من پله پله، سنگ بردم
با اینکه خسته بودم اما در آخر، آنها را شمردم
حالا، فرِز دارد برایم یک ساز دیگر مینوازد
من هم، تحمل میکنم تا بابا، نمایی را بسازد
شاعر: مرضیه ملکیان

