توی بهارخواب طبقه دوم نشسته بودم و به دوستان خوبم فکر میکردم و غصه میخوردم. از اینکه به خاطر شغل پدرم به زابل آمده بودیم ناراحت بودم. عادت کردن به شرایط جدید و پیدا کردن دوستان تازه، برایم خیلی سخت بود. اما خواهر بزرگم؛ حلما خیلی خوشحال بود، چون دوست داشت با شهرهای مختلف آشنا بشود و دوستان زیادی پیدا کند. توی همین فکرها بودم که صدای زنگ در خانه بلند شد. مادرم در را باز کردند. خانم همسایه با دخترهایش آمده بودند به ما خوشآمد بگویند. آنقدر سلام و علیک گرمی کردند که من یک لحظه فکر کردم فامیل یا آشنایمان هستند. مادرم آنها را به اتاق پذیرایی دعوت کردند. من از توی بهارخواب بیرون نیامدم، چون دلم نمیخواست با کسی آشنا بشوم.
حلما چند دقیقه بعد آمد پیشم و گفت: «حسنا پس چرا نمیآیی؟ خانم همسایه با دخترانش آمدهاند دیدن ما. آنها خیلی مهربان و صمیمیاند. میگویند پدرشان همکار بابا است.» من همانطور که سرم روی زانوهایم بود و چشمانم را بسته بودم، گفتم: «حوصله ندارم! نمیآیم.»
حلما سقلمهای به بازویم زد و با خنده گفت: «بلند شو ناخدا! کشتیهایت که غرق نشدهاند؟! بلند شو ببین همسایههای به این خوبی را کجا میتوانستیم پیدا کنیم؟ سرت را بلند کن ببین برای من و تو چه لباسهای قشنگی آوردهاند.» سرم را از روی زانوهایم برداشتم و با دیدن لباسهای محلی که دست حلما بود، چشمانم از تعجب گرد شد و با خوشحالی پرسیدم: «برای چه برای ما لباس های به این قشنگی آوردند؟»
حلما گفت: «بیا خودت میفهمی!» از بهارخواب بیرون آمدم و به همراه حلما به اتاق پذیرایی رفتیم. خانم همسایه داشتند برای مامان از زابل و جاهای دیدنیاش تعریف میکردند و دو دختر ایشان هم کنارشان نشسته بودند. من سلام دادم و از آنها به خاطر هدیه قشنگشان تشکر کردم. خانم همسایه که حالا خاله طوبی صدایشان میزنیم، با لهجه قشنگ زابلی جواب سلامم را دادند و خطاب به مادرم گفتند: «زویا و زلفا، دوقلو هستند. تا فهمیدند شما دو تا دختر همسن و سال خودشان دارید، آمدند با آنها دوست شوند.»
نگاهم به دوقلوها و شباهت زیادشان بود که مادرم از خاله طوبی تشکر کردند و به من و حلما گفتند که زویا و زلفا را به اتاقمان ببریم و با هم بیشتر آشنا بشویم.
آن روز حلما با زویا و زلفا حسابی دوست شد. من هنوز دلم پیش دوستان خودم بود و نمیتوانستم به این زودی آنها را فراموش کنم. موقع خداحافظی، خاله طوبی گفتند: «اگر مایل باشید یک روز با هم برویم بیرون تا زیباییهای زابل را نشانتان بدهیم. خلاصه غریبی نکنید. اینجا را مثل شهر خودتان بدانید و ما را هم مثل فامیل و قوم و خویش خودتان حساب کنید.» مادرم از دعوت خاله طوبی خیلی تشکر کردند و گفتند: «شما لطف دارید، چشم انشاءالله یک روز زحمتتان میدهیم.» خاله طوبی گفتند: «خواهش میکنم. چه زحمتی؟ بالاخره وظیفه همسایگیمان است که از شما پذیرایی کنیم.»
با مادرم آنها را تا در خانه بدرقه کردیم. مادرم رو به من و حلما گفتند: «چقدر اینها ماهند. هنوز دو سه روز بیشتر نیست به اینجا آمدهایم آنقدر زود با ما صمیمی شدند. زابل چه مردم باصفایی دارد.» چند روز بعد قرار شد با مینیبوس آقای همسایه که حالا عمو جلیل صدایشان میزنیم، به دیدن شهر زابل برویم. توی ماشین گفتم: «به دریاچه هومن میرویم؟» دوقلوها خندیدند. با هم گفتند: «هومن نه، هامون» عمو جلیل درباره زابل گفتند: «در شهر ما بادهای زیادی همراه گرد و غبار میوزد که علتش خشک شدن دریاچه هامون است. اگر این دریاچه پُر از آب باشد، زابل هوای دلچسبی دارد، ولی حیف چندین سال است که خیلی کم آب شده.» پدرم گفتند: «بله، واقعا حیف… تالاب هامون خیلی زیباست.»
آن روز عمو جلیل قشنگیهای شهر زابل و آثار تاریخی آن، مثل شهر سوخته را نشانمان دادند. آنقدر به ما خوش گذشت که فهمیدم آدم میتواند با هر شرایطی سازگاری کند. به قول مادرم اگر آدم اخلاقش خوب باشد با هر چیزی کنار میآید و با همه میتواند دوست بشود. من هم آن روز سعی کردم مثل حلما که همیشه اخلاقش خوب است و با همه خیلی راحت صمیمی میشود، با زویا و زلفا صمیمی بشوم. آن روز تصمیم گرفتم خاطرات خوبی برای خودم بسازم و این خاطرات و تجربههای اینجا را از طریق نامه با دوستانم به اشتراک بگذارم. من مطمئن هستم روزی که میخواهیم برگردیم به شهر خودمان، دلم برای زابل و همه قشنگیهایش تنگ میشود و به قول پدر کلی تجربه به تجربههای قبلیام اضافه میشود.
نویسندگان: مریم ایوبیراد و سمیه خالقی
