سهیل نفسنفسزنان وارد کلاس شد و گفت: «آقا اجازه، ببخشید دیر اومدم.» کلاس را نگاه کرد تا یک جای خالی پیدا کند. آقای نعیمی عینکش را زد. به لیست حضور و غیاب نگاه کرد و گفت: «مرادی هستی؟ آدم روز اول مدرسه دیر میاد؟»
سهیل سرش را انداخت پایین و رفت ته کلاس تا روی تنها صندلی خالی بنشیند. روی صندلی آخر یک پسر قد بلند و هیکلی نشسته بود. سهیل گفت: «ببخشید میشه کنارت بشینم؟»
پسر هیکلی گفت: «نوووچ»
آقای نعیمی گفت: «مرادی دیر اومدی حالا هم نمیشینی!؟ شما آقا پسر. اسمت چی بود؟ شهاب فلاح. برو کنار، بشینه.»
شهاب از سرجایش بلند شد. سهیل از ترس هیکل و قد شهاب آب دهنش را قورت داد.
اصلاً جای خوبی نبود. یه گوشه ته کلاس. تقریباً هیچ چیزی از تخته کلاس را نمیدید. حتی نمیتوانست وسط نیمکت بنشیند. چون شهاب دوسوم صندلی را گرفتهبود. زنگ تفریح سهیل سریع وارد حیاط شد حس خفگی میکرد. فکر برگشت به کنج کلاس عذابآور بود. باید به آقا معلم میگفت که جایش را عوض کند. لقمه را از جیبش بیرون آورد همین که میخواست گاز کوچکی بزند دستی لقمه را قاپید. شهاب بود با دو تا پسر که همقد خودش بودند. شهاب ساندویچ سهیل را دولپی خورد. سهیل دهانش باز مانده بود. به خودش جرأت داد، بلند شد و گفت: «ببخشید این کار درست نیست.» شهاب یقه سهیل را گرفت و گفت: «چی گفتی؟» بعد چند سانت از زمین بلندش کرد. سهیل نمیتوانست نفس بکشد و سرفهاش گرفت. شهاب سهیل را انداخت زمین و دوستهای شهاب بلندبلند خندیدند. آقای ربیعی یکدفعه سَر رسید و گفت: «اینجا چه خبره؟»
شهاب سهیل را از جا بلند کرد و تکاند و گفت: «آقا لقمه تو گلوش پریده بود داشتم پشتش میزدم.» آقای ربیعی به سهیل نگاه کرد و گفت: «راست میگه؟»
سهیل که نفسش تازه بالا آمده بود، نمیدانست چهچیزی بگوید. فقط سرش را تکان داد. سهیل تمام ساعت مدرسه به این فکر میکرد چطوری از این دردسر خلاص بشود. با خودش فکر میکرد: «به آقای نعیمی و ربیعی که نمیتونم چیزی بگم. اگه اونها واکنش نشون بدن شهاب و دوستانش یه جایی تنها گیرم میارن و حسابم رو میرسن. به مامان و بابا هم بگم ضایعست. بچههای کلاس میگن بچهننهست. خدایا چی کار کنم.» بالاخره زنگ آخر خورد و سهیل از گوشه کلاس خلاص شد. در راه برگشت به خانه سهیل سلانهسلانه قدم میزد. با خودش فکر کرد: «کاشکی من هم قوی بودم اونطوری خودم حسابش رو میرسیدم.» بعد انگار که بزرگترین مسئله دنیا را حل کرده باشد گفت: «آره همینه. میرم باشگاه و خودم رو گُنده میکنم مثل اونها.» راهش را به سمت باشگاه نزدیک خانه کج کرد. از باجه اطلاعات پرسید: «آقا اینجا ورزش رزمی هم دارید؟» آقای نگهبان گفت: «برو بالا.»
سهیل طبقه بالا رفت و وارد کلاس شد. یک آقای قد بلند و هیکلی با کمربند مشکی جلو آمد و پرسید: «بفرمایید.» سهیل گفت: «میخوام کاراته یاد بگیرم. دوازده سالمه.» آقا دستش را دراز کرد و گفت: «مرتضی هستم. از فردا میتونی بیای. کلاس ساعت ۲ شروع میشه.» فردا صبح سهیل با فکر کلاس کاراته از خواب بیدار شد. با مامان در مورد کلاس کاراته صحبت کرد. مامان گفت: «از خانمهای محل تعریف باشگاه رو شنیده بودم. میتونی بری ولی بعدش زود برگرد خونه تا به کارهای مدرسه برسی.» سهیل هنوز کلاس نرفته، سینهاش را جلو میداد و راه میرفت. بعد از رسیدن به مدرسه اولین کاری که کرد به اتاق معلم رفت و گفت چون قدش کوتاه است باید جلو بنشیند. این بهانه خوبی بود برای اینکه از کنار شهاب بودن، خلاص شود. زنگ تفریح باز هم شهاب زورگیری کرد. ولی ایندفعه سهیل به فکر انتقامگیری در روزهای بعد لقمه را به شهاب داد. بعد از مدرسه با سرعت خودش را به باشگاه رساند. وارد کلاس شد. دید همه بچهها دورتا دور نشستهاند و آقا مرتضی هم بالای سالن نشسته بود. آقا مرتضی به سهیل اشاره کرد و گفت: «بچهها ایشون دوست جدیدمون هستن.» بچهها برای سهیل جا باز کردند و خوشآمد گفتند. آقا مرتضی گفت: «شروع میکنیم.» سهیل فکر کرد الان اولین فن کاراته زندگیاش را یاد میگیرد. ولی یکدفعه آقا مرتضی گفت: «بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ. وَٱلضُّحَى. وَٱلَّيۡلِ إِذَا سَجَىٰ…» سهیل با تعجب به بقیه نگاه کرد. دید چهره بقیه عادی است. نکند ساعت کلاس را اشتباه فهمیده بود؟ ولی تَن همه لباس کاراته بود! تو همین فکرها بود که آقا مرتضی گفت: «صدقالله العلی العظیم.» آقا مرتضی که قیافه متعجب سهیل را دید گفت: «ما همیشه اول کلاس قرآن میخونیم تا قدرت خودمون رو از قرآن بگیریم. خب بچهها میدونید ضحی یعنی چی؟»
سهیل هنوز در تعجب بود. مگر قرآن قدرت میدهد؟!
آنقدر مقابله با شهاب فکر سهیل را پُر کردهبود که حرفهای آقا مرتضی را نمیشنید. بعد از جلسه قرآن بچهها بلند شدند و تمرینها را شروع کردند. سهیل با انگیزه و قدرت کار میکرد دوست داشت زودتر یاد بگیرد. روز بعد با سرعت کمتری به باشگاه رفت. با خودش گفت: «یکم دور پارک میدوم تا گرم بشم جلسه قرآن که رَد شد وقت تمرینها به باشگاه میرسم.» وقتی به باشگاه رسید آقا مرتضی گفت: «سلام آقا سهیل دیر کردی! لطفا سَروقت بیا.» سهیل دستپاچه گفت: «چشم.» آقا مرتضی آنقدر هیبت داشت که نمیشد احترامش نگذاشت.
روزهای بعد سهیل بهموقع سَر کلاس میرسید. کمکم داشت از صوت خوش آقا مرتضی لذت میبرد. بچهها با آهنگ و لحن صدایش کیف میکردند.
آقا مرتضی همیشه نکتهی کوچکی هم از سوره به بچهها میگفت و بعد تمرینها را شروع میکرد. گاهی بچهها حين تمرینها سورههایی که حفظ بودند را زمزمه میکردند. سهیل تا حالا اینطوری قرآن نخوانده بود. همیشه در مدرسه و فقط از کتاب درسی. آن هم به زور با کلی غلط. سهیل و چندتا از بچهها صدای آقا مرتضی را ضبط میکردند تا بتوانند دقیقاً مثل آن بخوانند. یک ماهی گذشت. سهیل چند فن یاد گرفته بود و حس میکرد دیگر وقت تلافی همه زورگوییهای گذشته است. زنگ تفریح وقتی که شهاب میخواست لقمه سهیل را بگیرد، سهیل صدایش را کلفت کرد و بلند گفت: «نمیدم، چی کار میخوای بکنی؟» شهاب و رفقایش بلند خندیدند. شهاب گفت: «چی گفتی؟ واسه من گُندگی میکنی؟» درست وقتی میخواست جلو بیاید و تا سهیل را بلند کند، سهیل یک فن به شهاب زد و پخش زمینش کرد. رفقای شهاب از ترس عقب رفتند و چیزی نگفتند. آقای ربیعی باز هم مثل عقاب بالای صحنه جُرم حاضر شد و گفت: «چی شده چرا پخش زمین شدی؟» سهیل جلو آمد و گفت: «هیچی آقا لقمه بزرگتر از دهنش برداشته بود، پریده تو گلوش. خواستم بزنم پشتش ولی اینقدر گُندهست که پخش زمین شد.» آقای ربیعی دست شهاب را گرفت و گفت: «برو آب بخور.» قلب سهیل تندتند میزد. آنقدر هیجانزده بود که حس میکرد تمام خون بدنش در صورتش جمع شدهاست. گرمش شده بود. رفت و سر و صورتش را زیر شیر آب شست. از اینکه توانسته بود جلوی شهاب بیاستد حس خیلی خوبی داشت. ولی یک چیز ته قلبش راضیکننده نبود. یک حس بد، حال خوبش را خراب میکرد. از طرفی فکر کرد: «نکنه من هم مثل شهاب قُلدر و زورگو بشم. من این رو نمیخوام.» فکری به سرش زد. بعد از مدرسه با سرعت به باشگاه رفت. میخواست قبل از اینکه کسی بیاید با آقا مرتضی صحبت کند. پلهها را دو تا یکی رفت تا به کلاس رسید. میخواست وارد کلاس شود که شنید آقا مرتضی با صوت خوبش این آیه را میخواند: «و من نصر الا من عند الله عزیز الحکیم.» سهیل دَمِ در ایستاد. الله عزیز حکیم… در گوشش میچرخید. آقا مرتضی متوجه حضور سهیل شد و گفت: «سلام آقا سهیل زود اومدی!»
سهیل پرسید: «آقا این آیهای که خوندید یعنی چی؟ آقا اصلا من اگر بخوام از کسی نترسم باید چی کار کنم؟ میخوام اونقدری بزرگ بشم که از من بترسن ولی زورگو نباشم.»
آقا مرتضی گفت: «گفتم امروز زود اومدی دلیل داره. فکر کنم ترمز بریدی. بیا بشین بگو ببینم چی شده.»
سهیل همه ماجرای شهاب را برای آقا مرتضی تعریف کرد. از حسی که بعد از فن زدن روی شهاب داشت هم گفت. آقا مرتضی ساکت بود و فقط به حرفهای سهیل گوش میداد. کمکم بچههای دیگر وارد کلاس شدند. آقا مرتضی به سهیل گفت: «فکر کنم بدانم چطوری مشکل رو حل کنم. فعلاً فکرت رو خالی کن بیا سرکلاس.» سهیل نفس راحتی کشید و باخنده گفت: «پس آقا همین سورهای که داشتید میخوندید رو بخونید و عزیز رو معنی کنید.» فردای آن روز سهیل میخواست وارد مدرسه شود که یکدفعه شهاب و رفقایش جلوی سهیل را گرفتند. شهاب گفت: «فکر کردی زورت به من میرسه. دیروز یکدفعهای زدی ولی آخرین بارت بود که دستت روی من بلند میشه.» سعید رفیق شهاب گفت: «رفتی فن یاد گرفتی، فکر کردی کی هستی؟ ما سه تاییم تو تنهایی.»
یک دفعه یک صدای مردانه در جواب سعید گفت: «کی گفته تنهاست.» شهاب و رفقایش برگشتند و پشتشان را نگاه کردند و با یک هیکل بزرگتر و قد بلندتر از خودشان مواجه شدند. سهیل که از ترس رنگش پریده بود، یکدفعه نفس راحتی کشید و گفت: «آقا مرتضی! شما اینجا چی کار میکنی؟» شهاب گفت: «بچه ننه رفتی بزرگتر از خودت رو آوردی؟» آقا مرتضی گفت: «سهیل من رو نیورده. از شما تعریفها کرده بود. با خودم گفتم حتما این هیکل حریف خوبی برای من میشه.» شهاب آب دهنش را قورت داد و با تتهپته گفت: «مَن مَن جودو بلدما. ولی الان مدرسه دارم.»
اقا مرتضی گفت: «باشه بعد از مدرسه میام دنبالت.» کل روز سهیل از صندلی جلو به ته کلاس نگاه میکرد تا حال شهاب را ببیند. شهاب توی حال خودش نبود. رفیقهایش هم تو این کلاس نبودند که هوایش را داشته باشند. زنگ آخر که زده شد سهیل دید آقا مرتضی وارد حیاط مدرسه شده و با آقای ربیعی صحبت میکند. شهاب که زودتر از همه از کلاس بیرون رفته بود تا به خانه برود، یکدفعه با آقا مرتضی روبرو شد. آقا مرتضی گفت: «اجازت رو از آقای ربیعی گرفتم. به پدرت زنگ زدن و اجازت رو گرفتن.» شهاب گفت: «مادرم نگران میشه.» آقا مرتضی لبخندی زد و گفت: «نگران نباش آقای ربیعی هم میاد.» شهاب میخواست داد و قال کند که دفعه آقای ربیعی گفت: «فلاح بریم. آقا مرتضی از دوستان قدیمی من هستن. میخوایم بریم باشگاهشون.» همگی راه افتادند. سهیل ترجیح میداد با آنها نرود. پشت سر آنها حرکت کرد طوری که کسی او را نبیند. همگی وارد باشگاه شدند. سهیل یواشکی کنار در ایستاد و از درز در اتفاقات را میدید. آقا مرتضی گفت: «خب آقا شهاب من آمادهام. شروع کن ببینیم چند مرده حلاجی.» شهاب که مثل گربه تو سهکنجی افتاده بود راهی جز حمله نداشت. پس شروع کرد و ادای هر ورزش رزمی که تا حالا دیده بود را درآورد. آقا مرتضی با یک حرکت ساده شهاب را پخش زمین کرد. سهیل خندید و قند تو دلش آب شد. شهاب خودش را جمع و جور کرد و یکدفعه زد زیر گریه و گفت: «آقا ببخشید به خدا دیگه این کار رو نمیکنم. به خدا دیگه به کسی زور نمیگم. دیگه لقمههای بقیه رو نمیخورم.» سهیل باورش نمیشد کسی که همیشه گریه بقیه را درمیآورد حالا خودش گریه میکند.
آقا مرتضی شهاب را بغل کرد و گفت: «گریه نکن مَرد. یه مبارزه دوستانه بود. مطمئنم حس همکلاسیهات رو دیگه درک میکنی.»
بعد رو کرد به آقای ربیعی و گفت: «با پدرش تماس بگیرید که شهاب از فردا باشگاه بیاد.»
سهیل از حرف آقا مرتضی تعجب کرد و با خودش گفت: «حالا دیگه باید شهاب رو اینجا هم تحمل کنم.»
فردای آن روز شهاب و آقای ربیعی وارد باشگاه شدند. سهیل و بقیه بچهها نشسته بودند و آقا مرتضی سوره میخواند. شهاب با تعجب کنار بقیه بچهها نشست. آقا مرتضی گفت: «به کلاس قران ما خوش اومدی.»
نویسنده: الهام قدمی

