زنگ آخر زده شد. بچهها مشغول جمع کردن وسایلشان شدند که به خانه برگردند. مهسا برچسبهای رنگی و زرق و برقیاش را که تازه خریده بود، از کیفش درآورد و به سما و زینب نشان داد و با افتخار گفت: «حالا ۲۳ تا برچسب دارم.» زینب گفت: «یکی از آنها را با پاککن من عوض میکنی؟» مهسا جواب داد: «نه!» زینب گفت: «اگر پاککنی که دیروز خریدم را ببینی آن وقت نظرت عوض میشود. تازه، پاککنهای من ۲۵تاست.» بعد پاککنش را که شکل ستاره بود از کیفش درآورد و جلوی صورت مهسا گرفت و گفت: «ببین چقدر قشنگ و ناز است. مثل ستاره واقعی میماند.» سما که از این حرفها خوشش نمیآمد، وسایلش را جمع کرد و بعد از خداحافظی، از کلاس بیرون رفت. وقتی به خانه رسید به مادرش سلام کرد و پرسید: «مامان. خوب است آدم از یک چیزی، خیلی زیاد داشته باشد؟» مادر جواب سلام سما را داد و گفت: «متوجه حرفت نشدم عزیزم، بیشتر توضیح بده ببینم منظورت چیست؟» سما درباره پاککنها و برچسبهای دوستانش و حرفهایی که با هم زده بودند، صحبت کرد و پرسید: «به نظر شما این کار همکلاسیهایم خوب است؟» مادر خندید و گفت: «یادت رفته که خودت چقدر عروسک داری؟ عروسکهایی که دیگر با آنها بازی نمیکنی.» سما گفت : «آخر من که با عروسکهایم به کسی پُز نمیدهم.» مادر گفت: «به نظر من جمع کردن چیزهای مختلفی که قابل استفاده نباشند، ارزش ندارد، مثلا داشتن یک عالمه پاککن که کار همهشان پاک کردن است چه فایدهای دارد؟ یا مثلا جمع کردن برچسبهای زیاد، وقتی قرار نیست روی دفتر یا کتابی چسبانده شوند، به چه دردی میخورد؟ حالا از خودت میپرسم، چه چیزهایی تا حالا جمع کردهای که فکر میکنی ارزشش را داشته است؟» سما خندید و گفت: «بچه که بودم دلم میخواست همه عروسکهای دنیا مال من باشد. برای همین هر عروسکی که میدیدم میخواستم آن را برایم بخرید.» مادر گفت: «خب حالا که بزرگتر شدهای و خیلی چیزها را متوجه میشوی به نظرت بیاستفاده ماندن آن همه عروسک حیف نیست؟» سما پرسید: «آخر خیلی از عروسکهایم به درد بچه کوچولوها میخورد. مامان، من حالا دیگر بزرگ شدهام !» مادر سر سما را نوازش کرد و گفت: «درست است عزیزم. حالا که استفادهشان نمیکنی و همه را جمع کردی گوشه کمد، موافقی یک کار خوب بکنیم؟» سما با شوق گفت: «چه کاری؟» مادر گفت: «مثلا چند تا عروسکهایت را بدهیم به بچههای سیلزدهای که چند روز پیش به خاطر سیل، همه وسایل زندگیشان را از دست دادهاند.» سما با خوشحالی گفت: «واقعا ما هم میتوانم به سیلزدهها کمک کنیم؟» مادر لبخند زد و گفت: «بله دخترم، پدرت همان روز اول چند وسیله خریدند و بردند مسجد محلّهمان. آنجا وسایل مختلفی جمع میکنند و اتفاقا فردا هم آخرین روزی است که کمکهای مردم را با کامیون میفرستند برای سیلزدهها.» سما با هیجان پرسید: «یعنی میشود من هم چند تا از عروسکهایم را بدهم؟» مادر گفت: «بله میشود، به شرطی که عروسکهایت سالم و تمیز باشند.»
سما خوشحال شد و دوید توی اتاقش. در کمدش را باز کرد و چند تا از عروسکهای قشنگش را برداشت و پیش مادر برگشت و گفت: «مامان این عروسکها را میخواهم بدهم به بچههایی که سیل، اسباببازیهایشان را با خودش برده است.» مادر خندید و گفت: «آفرین به تو سما جان که توانستی به این خوبی از وسایلت درست استفاده کنی. این کارت خیلی باارزش است و حتما خدا، به خاطر اینکه عروسکهایت را بخشیدهای از تو راضی است.» سما از تصمیمی که گرفته بود خوشحال شد. او با هیجان گفت: «مامان من نمیدانستم به این راحتی میشود از چیزهایی که جمع کردهام، خوب استفاده کرد. فردا به دوستانم میگویم از برچسبها و پاککنهایشان به بچههای سیلزده بدهند تا آنها هم خوشحال شوند.» سما آن روز فهمید جمع کردن و زیاد داشتن هر چیزی خوب نیست، اما جمع کردن چیزهای باارزشی که قابل استفاده باشند، خوب است. او توانست با بخشیدن بعضی از عروسکهایش به بچههای سیلزده، خداوند را از خودش راضی و خشنود کند.
نویسنده: مریم ایوبیراد

