به نام خدا
مدرسه تازه تعطیل شده بود. رضا دستهایش را مثل هواپیما باز کرده بود و با دقت داشت از روی جدول پیاده رو به سمت خانه میرفت که صدای ناآشنایی شنید. سرش را بلند کرد و کمی دورتر از مدرسه توی پیاده رو مرد دستفروشی را دید که داد میزند «بدو بدو حراجش کردم … نصف قیمت مغازه …» مرد توی پیاده رو نشسته بود و جلویش روی یک تکه مقوا تعدادی پفک و بیسکویت و کیک و چیپس و اسمارتیز و پاستیل چیده بود.
وقتی به مرد رسید برای نگاه کردن به خوراکیهای رنگارنگی که جلوی مرد بود ایستاد. خیلی گرسنهاش بود. دست کرد تو جیب کاپشنش ببیند چقدر پول دارد. مرد با چربزبانی گفت: «همه جنسهام نصف قیمت مغازه است. هر چی میخواهی بردار که اگر نخری بعدا پشیمان میشوی.» رضا که آب دهانش راه افتاده بود یک بسته پاستیل برداشت و با خوشحالی پولش را حساب کرد. پولش کم که نیامد هیچ، مرد یک مقدار هم بهش برگرداند. بستهی پاستیل را باز کرد و با خوشحالی از خریدی که کرده بود به طرف خانه پا تند کرد.
دلش میخواست زودتر به خانه برسد و برای مادر و سارا تعریف کند چه شانسی آورده است و بهشان از پاستیلهایش بدهد. وقتی به خانه رسید مامان پای تلفن مشغول صحبت بود. با سر جواب سلام رضا را داد و یک دانه پاستیل از بستهی پاستیلی که رضا بهش تعارف کرده بود برداشت و گذاشت تو دهنش. رضا لباسهایش را عوض کرد و بعد یک دانه پاستیل دیگر هم برداشت و گذاشت تو دهن مامان. چند تایی هم ریخت توی یک کاسه تا وقتی سارا رسید بهش بدهد. بعد هم پلاستیک پاستیل را انداخت توی سطل زبالههای خشک.
تلفن مامان که تمام شد مشغول ناهار شدند و رضا باز هم فرصت نکرد بگوید پاستیلها را از کجا خریده. تازه وقتی بعد از ظهر هر سه نفرشان دل درد شدیدی گرفتند یکهو مامان یاد پاستیلها افتاد و از رضا ماجرا را پرسید. پوست پاستیل را از سطل زباله در آوردند و مامان گفت دو سال از تاریخ انقضایش میگذرد. رضا پرسید: «این تاریخ غذا که میگویی یعنی چه؟» سارا گفت: «تاریخ غذا که نه، تاریخ انقضا؛ یعنی تاریخی که بعد از آن دیگر مواد غذایی فاسد شدند و قابل خوردن نیستند.» رضا گفت: «پس برای همین این قدر ارزان بود. من را بگو که فکر میکردم چقدر سود کردهام.»
فردای آن روز رضا بعد از تعطیلی مدرسه هر چقدر چشم گرداند دستفروش را ندید. هم دلش میخواست پیدایش کند و پولش را پس بگیرد و بگوید پاستیلهایش فاسد بودهاند، هم از آن مرد میترسید و حتی خجالت میکشید بدون دعوا ازش خواهش کند پولش را پس بدهد. تو همین فکرها بود که یک چهارراه پایینتر از جای قبلی دید یک گوشهی پیاده رو چند تا بچهی دبستانی ازدحام کردهاند. جلوتر که رفت دستفروش را شناخت. فهمید که هر روز جایش را عوض میکند تا گیر نیفتد. بچهها با خوشحالی خوراکیها را دست به دست میکردند و مثل روز اولی که رضا دستفروش را دیده بود از قیمتهای پایینشان ذوق زده بودند. رضا گوشهای ایستاده بود و داشت نگاهشان میکرد. دستفروش که رضا را نشناخته بود با چربزبانی گفت: «بیا جلو پسرم. همه چی نصف قیمته. بخر که بعدا پشیمان میشوی.» همان حرفهایی بود که دیروز هم شنیده بود. سرش را بالا آورد و گفت: «خیلی ممنون. اتفاقا همین دیروز ازتون خرید کردم.» مرد یک لحظه دستپاچه شد. نگران بود که رضا حرفی بزند. چشم غرهای به رضا رفت و با لحنی که دیگر زیاد مهربانانه نبود گفت: «پس اگر چیزی نمیخواهی زودتر خلوت کن. مزاحم خرید بقیه هم نشو.»
رضا از صدای خشدار و کلفت مرد ترسید و چند قدمی عقب رفت. یک پسربچهی کلاس اولی شبیه خودش یک بسته پاستیل نوشابهای دستش گرفته بود و داشت قیمتش را میپرسید. شبیه همانی بود که دیروز رضا خورده بود. یادش افتاد که دیشب چند بار از دل درد بیدار شده و هر بار تو خیالش تصور کرده بود که آمده سراغ دستفروش و با مشت کوبیده توی دماغش تا او باشد دیگر خوراکیهای فاسد به بچهها ندهد. ولی حالا که اینجا بود، به جای اینکه چیزی بگوید جلوی چشمش میدید که چند نفر دیگر هم دارند گول میخورند. همهی زورش را جمع کرد و با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت: «بچهها گوش کنید.» هیچ کس به جز دستفروش که همهی حواسش به رضا بود صدایش را نشنید. مرد یک بار دیگر چشم غره رفت و این بار با صدایی بلندتر شبیه داد گفت: «تو که هنوز اینجا وایسادی بچه. برو رد کارت.» رضا چشمانش را بست که قیافهی دستفروش را نبیند. یک نفس عمیق کشید و با بلندترین صدایی که میتوانست تند تند و بدون وقفه داد زد: «همهی خوراکیهاش فاسده. تاریخهاش را نگاه کنید. من دیروز یک پاستیل ازش خریدم و تا صبح از دل درد خواب نداشتم.» این را گفت و بدو بدو از پیاده رو دور شد. بچههایی که دور و بر بساط بودند دست و پایشان شل شد. بستههای پفک و پاستیل و چیپسی که برداشته بودند را نگاهی انداختند تا تاریخهایش را ببینند. اولین نفر پسر کلاس اولی بود که پاستیل نوشابهایش را انداخت روی بساط و بدو بدو رفت. میخواست زودتر به رضا برسد و ازش تشکر کند. با خودش فکر میکرد: «چه پسر شجاعی! چقدر دلم میخواهد باهاش دوست شوم!»
نویسنده: فاطمه قنبریان
