داستان «هیچ‌کس مثل من»

زنگ تفریح محمدحسین، یاسین و پرهام در کلاس ماندند. محمدحسین ظرف بزرگ میوه‌های خُرد شده‌اش را روی میز گذاشت و گفت: «هیچ‌کس مثل من این‌همه خوراکی ندارد.» یاسین هم بسته‌ی بزرگ مدادرنگی را از کیفش بیرون آورد و گفت: «نگاه کنید هیچ‌کس مثل من این‌همه مداد رنگی ندارد.» پرهام نگاهی به ظرف میوه و مداد رنگی‌ها انداخت. خجالت کشید. لقمه نان پنیر خود را یواشکی داخل کیفش انداخت و با خودش گفت: «خوش به حال آن‌ها من هیچ‌چیزی ندارم.» محمدحسین یک‌ تکه کیوی توی دهانش گذاشت و گفت: «وای چقدر خوشمزه است.» یاسین یک‌تکه از کیکش را در دهانش گذاشت گفت: «خوراکی تو زود تمام می‌شود اما مدادرنگی من زود تمام نمی‌شود.» پرهام شکمش از گرسنگی قاروقور می‌کرد. انگشت خود را روی مدادرنگی‌ها کشید و گفت: «چقدر رنگ‌های قشنگی دارد.»

زنگ کلاس خورد. بقیه بچه‌ها وارد کلاس شدند. پرهام با ناراحتی روی صندلی‌اش نشست. محمدحسین خوراکی‌اش را زیر میز قرار داد. یاسین هم مدادرنگی‌اش را توی کیفش گذاشت. معلم گفت: «امروز هم مسابقه‌ی کلمات داریم. به برنده جایزه خوبی داده می‌شود.» محمدحسین گفت: «به نظر شما جایزه برای چه کسی می‌شود؟» پرهام جوابی نداد. شکمش همچنان قار قاروقور می‌کرد. یاسین گفت: «حتما من برنده می‌شوم.»

معلم 4 نفر 4 نفر بچه‌ها را صدا کرد. برنده‌های هر گروه باهم دوباره مسابقه دادند. محمدحسین در مرحله دوم از مسابقه خارج شد. یاسین گفت: «این جایزه برای من است.» پرهام گفت: «هرکسی خوب جواب دهد جایزه برای او است.»

همه منتظر بودند ببینند چه کسی برنده می‌شود. مرحله آخر مسابقه بین یاسین، پرهام و دو دانش‌آموز دیگر شروع شد؛ اما امتیاز پرهام از همه بیشتر بود. معلم گفت: «خیلی ممنون بچه‌ها. همه شما از نظر من برنده هستید. چون خیلی تلاش کردید. اما چون امتیاز پرهام بیشتر است. ساعت بعد جای من معلم می شود.» بعد دست پرهام را گرفت و گفت: «آفرین پرهام.» پرهام گفت: «آخ جون من خیلی دوست دارم معلم شوم.» بعد رو به بقیه‌ی بچه‌ها کرد و گفت: «بچه‌ها پرهام تا حالا این مسابقه را نبرده بود. اما چون امروز تلاش کرد توانست ببرد.» پرهام خیلی خوشحال بود. همه‌ی بچه‌ها به او نگاه می‌کردند گفتند: «وای پرهام خوش به حالت.»

زنگ تفریح شد. پرهام لقمه‌ی نان و پنیر خود را از کیفش بیرون آورد. گاز بزرگی به لقمه‌اش زد. محمدحسین ظرف خوراکی‌اش را به سمت پرهام گرفت گفت: «خوش به حالت برنده شدی. بیا باهم تمرین کنیم.» هرکس درست جواب داد یک میوه بخورد. یاسین میان حرفش پرید و گفت: «وای خوش به حالت پرهام. منم با شما تمرین می‌کنم تا دفعه بعد برنده شوم.» پرهام لبخندی زد. بعد کتاب فارسی‌اش را از کیفش بیرون آورد.

نویسنده: مریم چیتگر