داستان «همانی که دوست داشتم»

بوی عودِ سوخته در هوای گرم حسینیه پیچیده بود. آسمان، دفترچه یادداشتش را روی زانو صاف کرد و نوک خودکار آبی‌اش را روی کاغذ گذاشت. سخنران این هفته‌ی هیئت، عمویش بود. چشم‌هایش به دهان عمو دوخته شده بود‌. آسمان می‌دانست در آخر سخنرانی، جایزه‌ای در کار است که ارزشِ این‌همه دقت را دارد. اما اطرافش، آرام نبود. سپهر و شهاب، مثل دو کلافِ سردرگم، در اطرافش می‌خزیدند. آسمان، با هر تکانِ آن‌ها، یک‌بار نفسش را حبس می‌کرد و چشم‌غره می‌رفت. چند لحظه بعد اما مادر، آن‌ها را خوابانده بود. هنوز نفسِ راحتی نکشیده بود که ستاره، خواهر ۹ ساله‌اش، بازویش را تکان داد: «آسمان! می‌دونی امروز توی مدرسه چه اتفاقی افتاد؟ مریم مدادش رو گُم کرده بود و…»
صدای ستاره، مثل پارازیتِ یک رادیوی قدیمی، کلماتِ عمو را در ذهنش خُرد می‌کرد. او می‌خواست بگوید: «خواهش می‌کنم الان نه!»، اما فقط سرش را تکان داد و سعی کرد رویِ حرف‌های عمو تمرکز کند. ستاره می‌خواست جمله بعدی را بگوید که هم‌کلاسی‌اش را دید.
– رفتیم خونه بقیه‌اش رو می‌گم بهت!

ستاره این را گفت و دوان‌دوان به سمت دوستش رفت. آسمان برای اولین بار حس کرد دوست دارد ستاره تا آخر مجلس پیش دوستش بماند!
ناگهان، لرزشِ نحیفِ دستِ پیرزنِ کنارش، رشته‌ی افکارش را پاره کرد. پیرزن که تا آن لحظه، هر پنج دقیقه یک‌بار ساعت را از آسمان پرسیده بود، حالا با صدایی که از ته گلویش می‌آمد، گفت: «دخترم… وقت قرصمه… می‌شه برام آب بیاری؟» آسمان به مادر نگاه کرد و گفت: «می‌شه از بطری آب خودمون به این خانم بدید؟» مادر بطری خالی را نشان داد: «بچه‌ها تا قطره آخرش رو خوردن.»
آسمان به جایزه فکر کرد؛ به جایزه‌هایی که می‌دانست عمو با وسواس انتخاب می‌کند. بعد به چهره‌ی پیرزن نگاه کرد. برای آوردن آب باید می‌رفت طبقه پایین و از کلمن بزرگ کنارِ در آب می‌آورد. حس کرد دفترچه یادداشت در دستش سنگین شد. اما تند بلند شد. پله‌ها را با عجله پایین رفت، تا زودتر به ادامه سخنرانی برسد.
در طبقه پایین، چهار لیوان را پُر از آب کرد. دست‌هایش از سرمای لیوان‌ها کرخت شده بود. با خودش فکر کرد: «اگر دوباره تشنه شوند، دیگر وقتِ پایین آمدن ندارم.»
وقتی هر ۴ لیوان آب خورده شد، به خودش ایول گفت که فکر اینجا را کرده بود. دفترچه‌اش را دوباره برداشت و شروع به نوشتن کرد. دختربچه‌ای ۴ ساله که موهایش را با گیره‌های رنگی بسته بود، جلویش ایستاد: «آب می‌خوام.»
آسمان با عجله گفت: «برو پایین عزیزم.»
دخترک خندید و با شیرین‌زبانی گفت: «مامانم گفته به شما بگم، آخه گفت شما خادمِ آب‌ هیئت هستید!»
کلمه «خادم» مثل یک قطره آبِ خنک روی دلش چکید. لُپ دخترک را کشید و به سمت در رفت. یک سینی از خانم توی آشپزخانه گرفت. چند بار سینی را پُر کرد و توی حسینیه چرخاند. دفعه اول که سینی را توی حسینیه می‌چرخاند‌. خانمی که چوپ‌پر خادمی داشت نزدیکش شد‌. قلبش، مثل طبل می‌کوبید: «حتما می‌خواد بگه چرا آب رو آوردم توی حسینیه!»
– شما اسمت چیه؟
– آسمان موسوی! چطور مگه؟

کسی از پشت سر خادم را صدا کرد. نتوانست جواب آسمان را بدهد‌. آسمان نگران شد که نکند کار اشتباهی کرده. اما وقتی کس دیگری چیزی نگفت‌ کارش را ادامه داد.
سخنرانی تمام شد. خادم‌ها پرده طبقه دوم را کنار کشیدند. بچه‌ها را صدا کردند تا جلو بیایند و بتوانند جواب سوال‌ها را بدهند. هیاهوی بچه‌ها برای گرفتن جوایز، حسینیه را پُر کرده بود. آسمان هم جلو رفت. سوال‌های اول و دوم را بلد بود ولی پسری زودتر جواب داد و جایزه را گرفت. سوال‌های بعدی را بلد نبود. دفترچه‌اش را نگاه کرد. تقریبا خالی مانده بود. اخم کرد و در گوشه‌ای، روی زمین نشست. دیگر امیدی به جایزه نداشت. اما چشمش به پرده پروژکتور بود تا ببیند چه کسی جایزه‌ها را برنده می‌شود.
صدای عمو دوباره در سالن پیچید: «اما این جايزه بزرگا برای خادم‌هاست! خادم‌هاي نوجوان! آقا محمدطاها و آقا محمدصادق، خادمانِ هیئت، بفرمایید اینجا برای گرفتن هدیه‌.»
آسمان با خودش فکر کرد: «کاش عمو به خادم‌های خانم هم جایزه می‌داد» بعد به دور و برش نگاه کرد‌. خادم نوجوانی ندیده بود.
سکوتی برقرار شد. یک دفعه عمو پرسید: «راستی… خانم‌ها، شما خادم نوجوان نداشتید؟»
آسمان احساس کرد عمو فکرش را خوانده‌. خنده‌اش گرفت و توی فکرش گفت: «خادم نوجوان خانم نداریم… گشتیم نبود، نگرد نیست!» سرش را به سمت تصویر برگرداند. همان لحظه، دختربچه ۴ ساله، با یک کاغذِ مچاله، دوان‌دوان به سمتِ جایگاه رفت. آسمان از پشت ویدئو پروژکتور، دید که عمو کاغذ را خواند، ابرویش را بالا انداخت و خنده‌ای بر لبانش نشست. صدای عمو در فضای بزرگِ حسینیه پیچید: «مثل اینکه خانم‌ها هم یک خادمِ مخصوص داشتند! خادمِ آب‌آورِ ما… خانم آسمان موسوی!»
آسمان یخ کرد. صدای ضربانِ قلبش را می‌شنید. نگاه‌ها مثل نورِ پروژکتور روی او متمرکز شد. وقتی از پله‌ها پایین می‌رفت، حس کرد پاهایش به زمین بند نیست. عمو جایزه را به دستش داد، خم شد و در گوشش زمزمه کرد: «همونیه که دوست داشتی!»
آسمان لبخند زد.

نویسنده: سیده فائزه جعفری