جزوههایم را میبندم و کتاب را میگذارم رویشان. احساس میکنم دود از کلهام دارد بلند میشود. اصلاً من هیچ وقت آبم با ریاضی در یک جوی نمیرود! همان جا ولو میشوم و به سقف نگاه میکنم. اگر این بار هم نتوانم ریاضی را پاس کنم خیلی بد میشود. از همه مهمتر آبرویم پیش محسن میرود. او آنقدر ریاضیاش خوب است که حتی گاهی در دانشگاه به جای اساتید به بچهها درس میدهد و مسئلهها را برایشان حل میکند. آنوقت من حتی نمیتوانم…
در همین فکرها هستم که مادر صدایم میزنند: «علی آقا بیا، آقا محسن دم در منتظرت است.» سریع از جا بلند میشوم، چقدر عجیب است. تا به او فکر میکنم سر و کلهاش پیدا میشود. دم در که میرسم، محسن با لبخند زیبایش نگاهم میکند. بعد از روبوسی و احوالپرسی دعوتش میکنم بیاید تو. اما میگوید: «کار دارم، انشاءالله سر فرصت. چه خبرها؟! برای امتحانها درس میخوانی؟!» میگویم: «هیچ، یکی تو سر خودم میزنم، یکی تو سر کتاب و جزوهها.» محسن میخندد و میگوید: «چرا میزنی بیچارهها را، خب آنها چه گناهی دارند؟» با خنده جواب میدهم: «چهکار کنم داداش، مُخم ریاضی را نمیکشد، مجبورم با چک و لگد کار را پیش ببرم! نهایتاً میروم معلم خصوصی میگیرم.»
محسن کمی جدی میشود و میگوید: «یعنی من را در حد معلم که نه، در حد یک همکلاسی هم قبول نداری؟ خب چرا صدایت در نمیآید؟ بگو خودم با تو کار میکنم.» خجالت میکشم، میگویم: «نه بابا، حلش میکنم. تو خودت یک سر داری و هزار سودا.» محسن اخم میکند و میگوید: «داشتیم علی آقا؟! حاضر باش غروب برویم کتابخانه و بسمالله را بگوییم.» حسابی شرمنده میشوم. میدانم محسن خودش هزارتا کار دارد، اما دل مهربانش نمیگذارد من را رها کند. همیشه عادت دارد، هم برای رسیدن به اهداف خودش تلاش کند، هم حواسش به دیگران باشد و به آنها برای محقق شدن اهدافشان کمک کند.
از همان روز محسن از کارهایش میزند و هر جور شده، وقت میگذارد و با هم ریاضی کار میکنیم. در عمرم آنقدر به ریاضی علاقمند نشده بودم! از آن هم عجیبتر، نمره خوبی است که از امتحان ریاضی میگیرم که در خواب هم آن نمره را نمیدیدم. تازه متوجه میشوم ریاضی آنقدرها هم که فکرش را میکردم بد نیست![1]
[1] برگرفته از زندگی شهید محسن حججی، به نقل از دوست و همدانشگاهی شهید
