داستان «رفاقت با شهید “محسن حججی”»

جزوه‌­هایم را می‌­بندم و کتاب را می‌گذارم رویشان. احساس می‌­کنم دود از کله‌­ام دارد بلند می‌­شود. اصلاً من هیچ وقت آبم با ریاضی در یک ‌جوی نمی‌­رود! همان جا ولو می‌­شوم و به سقف نگاه می‌کنم. اگر این بار هم نتوانم ریاضی را پاس کنم خیلی بد می‌شود. از همه مهم‌­تر آبرویم پیش محسن می­‌رود. او آن‌قدر ریاضی‌اش خوب است که حتی گاهی در دانشگاه به جای اساتید به بچه‌­ها درس می‌­دهد و مسئله‌ها را برایشان حل می‌کند. آن‌وقت من حتی نمی‌توانم…

در همین فکرها هستم که مادر صدایم می‌­زنند: «علی آقا بیا، آقا محسن دم در منتظرت است.» سریع از جا بلند می­‌شوم، چقدر عجیب است. تا به او فکر می‌­کنم سر و کله‌­اش پیدا می‌شود. دم در که می‌رسم، محسن با لبخند زیبایش نگاهم می‌­کند. بعد از روبوسی و احوال­پرسی دعوتش می‌­کنم بیاید تو. اما می‌­گوید: «کار دارم، ان­شاءالله سر فرصت. چه خبرها؟! برای امتحان‌­ها درس می‌خوانی؟!» می‌­گویم: «هیچ، یکی تو سر خودم می­‌زنم، یکی تو سر کتاب و جزوه­‌ها.» محسن می­‌خندد و می‌­گوید: «چرا می‌­زنی بیچاره­‌ها را، خب آنها چه گناهی دارند؟» با خنده جواب می‌­دهم: «چه‌کار کنم داداش، مُخم ریاضی را نمی‌کشد، مجبورم با چک و لگد کار را پیش ببرم! نهایتاً می‌روم معلم خصوصی می­‌گیرم.»

محسن کمی جدی می‌­شود و می‌­گوید: «یعنی من را در حد معلم که نه، در حد یک هم‌کلاسی هم قبول نداری؟ خب چرا صدایت در نمی‌آید؟ بگو خودم با تو کار می‌­کنم.» خجالت می‌کشم، می‌گویم: «نه بابا، حلش می­‌کنم. تو خودت یک سر داری و هزار سودا.» محسن اخم می‌کند و می­‌گوید: «داشتیم علی آقا؟! حاضر باش غروب برویم کتابخانه و بسم‌الله را بگوییم.» حسابی شرمنده می­‌شوم. می­دانم محسن خودش هزارتا کار دارد، اما دل مهربانش نمی‌گذارد من را رها کند. همیشه عادت دارد، هم برای رسیدن به اهداف خودش تلاش کند، هم حواسش به دیگران باشد و به آنها برای محقق شدن اهدافشان کمک کند‌.

از همان روز محسن از کارهایش می­‌زند و هر جور شده، وقت می­‌گذارد و با هم ریاضی کار می‌­کنیم. در عمرم آن‌قدر به ریاضی علاقمند نشده بودم! از آن هم عجیب­‌تر، نمره خوبی است که از امتحان ریاضی می‌­گیرم که در خواب هم آن نمره را نمی­‌دیدم. تازه متوجه می­‌شوم ریاضی آن‌قدرها هم که فکرش را می‌کردم بد نیست![1]

[1] برگرفته از زندگی شهید محسن حججی، به نقل از دوست و هم‌دانشگاهی شهید