زهرا توی مسجد کنار مامان نشسته بود. مدادرنگیها و دفترش را روی زمین پهن کرده بود و آمادهی نقاشی بود که دختری هم سن و سال خودش کنارش نشست. دختر لبخند زد و گفت: «میشه با هم بکشیم؟»
زهرا دفترش را باز کرد و وسط گذاشت. به دختر گفت: «تو این طرف بکش من این طرف.» دختر گفت: «صفهای نماز را بکشیم؟» زهرا تو دلش گفت: «چه آسون» و مداد مشکی را برداشت. تندتند چند تا خانم چادر به سر کشید و خیلی زود صف را کامل کرد. کارش که تمام شد تازه نگاهش به نقاشی دختر افتاد. صحنهی تمام شدن نماز را کشیده بود. همه نشسته بودند. دو نفر داشتند با هم دست میدادند. یک نفر را هم در حال سجده کشیده بود و داشت با حوصله روی چادرش گلهای ریز میکشید. زهرا حس کرد چقدر نقاشی خودش ساده و بچگانه است.
مادر دختر که نمازش تمام شده بود صدایش زد. دختر مداد را زمین گذاشت و از زهرا خداحافظی کرد.
زهرا جوابش را نداد. هنوز داشت به دو تا نقاشی توی دفترش نگاه میکرد. مداد سیاهش را برداشت و روی نقاشی خودش یک ضربدر کشید. بعد هم مداد را گذاشت روی کاغذ و خواست نقاشیش را خطخطی کند که مامان آمد بالای سرش. مداد را از دستش گرفت و گفت: «چه کار میکنی؟» زهرا بدون اینکه جواب بدهد دندانهایش را به هم فشار داد و رویش را برگرداند. مامان دفتر را بلند کرد. دو تا نقاشی را که دید فهمید زهرا چرا ناراحت است. بغلش کرد. زیر گوشش گفت: «یادته این دفتر را پارسال از نزدیک حرم خریدیم؟»
زهرا نگاه کرد به عکس گنبد امام رضای روی دفتر. بابا این دفتر را با یک جعبه مدادرنگی برایش خریده بود تا تو حرم نقاشی بکشد. بعد از آن هم هر وقت میآمدند مسجد دفترش را میآورد. اسمش را گذاشته بودند دفتر مسجد. مامان دفتر را برداشت و صفحهی اولش را باز کرد. یک دایرهی زرد کشیده بود که رویش یک خط بود و یک مثلث. مامان گفت: «اینجا گنبد امام رضا را کشیده بودی.» زهرا جوابی نداد. مامان چند صفحه جلوتر را باز کرد. تصویر یک مسجد بود با دو تا مناره و پرچم. خودش و بابا را هم کنار در مسجد کشیده بود. مامان باز هم دفتر را ورق زد. زهرا و مامان با چادرهای گلگلی. زهرا و دوستهایش با پرچمهای ایران توی دستهایشان. هر چقدر جلوتر میآمدند نقاشیها دقیقتر و با جزئیات بیشتری رسم شده بود. تا رسید به نقاشی امروز و صف نماز. مامان گفت: «از پارسال تا حالا چقدر نقاشیهایت قشنگتر شده.»
زهرا دیگر دندانهایش را به هم فشار نمیداد. مامان راست میگفت. یک بار دیگر دفترش را ورق زد. بعد پاککنش را برداشت و خطهای سیاهی را که روی نقاشیش کشیده بود پاک کرد.
نویسنده: فاطمه قنبریان

