ضحی چادرنمازش را روی سرش کشید. چادر عروسک را سرش کرد. یک روسری رویِ سرِ خرس و خرگوش کشید. گفت: «ببخشید، شما باید با هم نماز بخونید. حالا هر کاری من کردم، انجام بدید.» ضحی نمازش را خواند. جانمازش را جمع کرد. کنار عروسکها نشست. مشتش را جلوی دهانش گرفت. صدایش را صاف کرد و گفت: «لطفاً توجه کنید. نمازتون قبول باشه. انشاءاللّه از این به بعد هم مثل قبل، بندههای خوبی برای خدا باشید. حالا دیگر با نماز بیشتر میتوانید با خدا…» مادر جلوی در اتاق ایستاد. خندید و گفت: «چه کار میکنی عزیزم؟ مهمان نمیخواهی؟» ضحی به سمت در برگشت. صدایش را صاف کرد و گفت: «خب، یک خبر خوب برای شما دارم. مهمان ویژه ما هم رسیدند. بفرمایید لطفاً خانمِ مادر.»
مشتش را پایین گرفت. آهسته به مادر گفت: «بیا مادر، داریم جشن بندگی میگیریم. مثل جشن ما توی مدرسه…» مادر کنار عروسکها نشست. دستش را روی سر خرس کشید. گفت: «قبول باشه.» ضحی مشتش را جلوی دهانش نگه داشت. گفت: «خب عزیزان، دیگر کاری با شما نداریم. بفرمایید کیک بخورید.» ضحی کنار مادر نشست. گفت: «دیدید؟ برای عروسکها جشن بندگی گرفتم تا بدانند از امروز به بعد بنده هستند.» ضحی موهای بافته شدهاش را دور انگشتش پیچاند. گفت: «اوم… پس قبلش چه بودند؟ برای ما هم جشن بندگی گرفتند. مگر ما نمیدانستیم که بنده هستیم؟» مادر گفت: «وقتی دخترها نُه سالشان تمام میشود برای آنها جشن بندگی میگیرند، که متوجه شوند بزرگ و خانم شدهاند و باید مانند بزرگترها کارهایی را انجام بدهند. مثلا: نماز بخوانند، حجابشان را رعایت کنند و کارهای دیگر.» ضحی دستش را بهم کوبید.
گفت: «آخجان، پس من مثل شما شدم.» مادر لبخند زد و او را بوسید. روز بعد، ضحی از مدرسه برگشت. توی آشپزخانه دوید. گفت: «مادر، عروسکهای من کجا هستند؟ چرا هیچکدام سرجایش نیست؟ من آنها را توی اتاق، روی زمین گذاشته بودم.» مادر لبخند زد و گفت: «توی جشن بندگی به آنها نگفتی از این به بعد باید مرتبتر باشند و سرجایشان بروند؟» ضحی موهای بافته شدهاش را دور انگشتش پیچاند. گفت: «نه، نگفتم.» مادر سر ضحی را بوسید. گفت: «خب، توی جشن بندگی متوجه نشدند که نباید مثل گذشته کف اتاق بیفتند. باید به آنها بگویی وظایفشان چیست.» ضحی موهایش را توی دستش گرفت. گفت: «چشم، میگویم. حالا آنها را کجا گذاشتید؟» مادر گفت: «آنها را داخل کمد دیواری گذاشتم.»
ضحی به طرف اتاقش دوید. گفت: «باید به عروسکهایم بگویم که چه کارهایی بکنند یا نکنند.» مادر لبخند زد و گفت: «خدا هم چون بندگانش را دوست دارد، به آنها میگوید که چه کارهایی بکنند یا نکنند، تا به وظایفشان درست عمل کنند.»
نویسنده: سمیه خالقی

