داستان «باغ انار»

سارا سنگ هفتم را روی سنگ‌های دیگر گذاشت. دست‌هایش را بالا برد. بلند داد زد: «هفت سنگ» و خندید. همان موقع ماشین نیسان بوق زد. راننده سرش را از پنجره بیرون کرد. رو به عقب و جمع بچه‌ها گفت: « آبجیا بازی رو فعلا تعطیل کنید ما باید میوه‌ها رو سواد ماشین کنیم.»

دخترها از اینکه راننده نیسان به آن‌ها آبجی گفت خنده‌شان گرفت. گوشه روسری‌ها را جلوی دهان‌شان گرفتند و خنده‌های‌شان را قایم کردند. توپ و سنگ‌ها را جمع کردند. گوشه دیوار خانه حاج اکبر روی خاک‌ها نشستند.

ساکت نشسته بودند. و به کارگرها نگاه می‌کردند. ملیحه گفت: «خوش به حال حاج اکبر که توی باغش یه عالمه درخت انار داره.»
سارا گفت: «فقط که همین یه باغ انار نیست. مش‌رجبعلی هم درخت انار داره.»
– آره ولی اون فقط ۵ تا درخت داره. ولی حاج اکبر ۴۸ تا!
– درخت‌ها رو شمردی؟

بچه‌ها خندیدند. ملیحه اخم کرد. روبه‌روی بچه‌ها ایستاد.

– آره به خدا. خودم شمردم. همون روز که باهم رفتیم توپ هفت سنگ رو از تو باغشون پیدا کنیم. شمردم.

بچه‌ها سکوت کردند. ملیحه خیالش راحت شد که بقیه حرفش را باور کردند. سرجایش برگشت.‌ دست‌هایش را پشتش گذاشت‌. به دیوار تکیه داد.

معصومه به حرف آمد: «واقعا خوش به حالش می‌دونید چقدر می‌تونن انار بخورن!»
سارا رو به معصومه کرد و گفت: «مگه زیاد انار خوردن مهمه؟ به قول آقاجان مهم اینه که آدم خیرش به بقیه برسه؟»
– خیرش به بقیه برسه یعنی چی؟
– یعنی مثلا… نمی‌دونم!

همه ساکت شدند. سارا توی فکر رفت که واقعا حرف آقا جان یعنی چی؟ هرچه فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید.
با سلامِ مش رجبعلی به خودش آمد. بلند شد و سلام کرد. همه دخترها بلند شدند. مش‌رجبعلی از توی زنبیل قرمزش، ۶ انار در آورد و به هر کدام از دخترها یک انار داد.
یاد حرف آقاجان افتاد. وقتی هفته پیش مش‌رجبعلی برای‌شان انار آورده بود.

وقتی مش‌رجبعلی دور شد. سارا حرف پدربزرگش را تکرار کرد. و ادامه داد: «فکر کنم خیرش به همه می‌رسه یعنی همین» و انار قرمزش را بو کرد.

نویسنده: فائزه جعفری