داستان «از پایین و بالا»

پیمان نفس‌زنان روی زمین نشست. آقای ناظم کنار او ایستاد و گفت: «چه شده پیمان جان؟» پیمان گفت: «آقا… اجازه!… خیلی… راه… آمدیم. یک… کم… استراحت…کنیم.» آقای ناظم به پایین کوه نگاه کرد. گفت: «پیمان جان، ما که تازه راه افتادیم. باشد، من اینجا هستم. کیفت را دربیاور و کمی استراحت کن.» پیمان دستش را از توی بندِ کیفش درآورد. آقای ناظم کیف پیمان را گرفت. لبخند زد و گفت: «اوه… اوه. مداد سنگی‌هایت را آوردی؟» پیمان چشمانش گرد شد و گفت: «آقا اجازه! ما مداد سنگی نداریم.» آقای ناظم خندید. عینکش را برداشت. گفت: «چه چیزی با خودت آوردی؟ چرا کیفت انقدر سنگین است؟» پیمان کیفش را پشتش انداخت. زود بلند شد و گفت: «نه،نه،نه، خوب و سبک است.» و راه افتاد و رفت.

میثم و رضا ایستاده بودند تا پیمان به آنها برسد. رضا چوب‌دستی نازکش را روی زمین کشید. گفت: «مگر چند تا مدادرنگی چقدر وزن دارد؟» پیمان نفس‌زنان ایستاد و گفت: «من… بدون… مداد رنگی‌­های جعبه آهنیم…، آبرنگ و دفتر بزرگم و بقیه وسایلم نمی‌توانم نقاشی بکشم. شما بروید.‌‌ من راحتم، خودم می‌آیم.» میثم به بالای کوه نگاه کرد. گفت: «پس من و رضا با تو حرف می‌زنیم تا سنگینی کیفت را فراموش کنی.» رضا خندید و گفت: «پس حرف‌های سنگین نزنیم.» سه تایی خندیدند. کمی بالاتر رفتند. پیمان نفس‌زنان گفت: «من…باید…کمی…بنشینم. دیگر… نمی‌…توانم.» خواست بنشیند؛ کیفش به بوته‌ خاری گیر کرد. کمی به عقب پرت شد. بلند داد زد و گفت: «اِ اِ اِ … ای وای.» سر خورد و پایین رفت. آقای ناظم پشت سر او بود. پیمان را گرفت. پیمان روی زمین افتاد. دست و زانویش خراشیده شد. میثم و رضا به کمکش رفتند. میثم گفت: «ای وای! کیفت هم سوراخ شد.» آقای ناظم شلوارش را تکان داد. پرسید: «خوبی؟ چی شد؟» پیمان اشک توی چشمش جمع شد. گفت: «آقا اجازه! کیفم به چیزی گیر کرد. چون سنگین بود؛ نتوانستم خودم را کنترل کنم، به عقب پرت شدم.»

همه به بالای کوه رسیدند. آقای اکبری معلم نقاشی، نفس عمیقی کشید. گفت: «بچه‌ها! گوش کنید.» با دست به پایین کوه اشاره کرد. گفت: «وقتی پایین کوه بودیم از روی آن ساختمان نقاشی کشیدید. درست است؟» بچه‌ها گفتند: «ب‍….له.»

آقای اکبری کلاه لبه‌دار سبزش را از سرش برداشت. عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. گفت: «حالا می‌خواهم از اینجا، آن ساختمان را نگاه کنید و بکشید. با دقت نگاه کنید.» همه شروع کردند به نقاشی کشیدن. پیمان از توی کیفش قمقمه آبش را درآورد. خونِ رویِ دستش را شست. با پشتِ دست، اشک گوشه چشمش را پاک کرد. یک مداد سیاه برداشت. بین دو تا از انگشتانش گرفت. رضا گفت: «چه کار می‌کنی؟» پیمان با ابروهای درهم گفت: «دستم خراشیده شده و درد می‌کند. نمی‌توانم مداد را در دستم نگه دارم. فقط می‌خواهم با مداد مشکی کمی از ساختمان را بکشم.»

رضا از جایش بلند شد. به طرف آقای ناظم رفت. برگشت و نشست. به پیمان گفت: «دستت را جلو بیاور تا برایت چسب بزنم.» پیمان همراه بچه‌ها نقاشی‌اش را کشید ولی نقاشی‌­اش مثل همیشه نشده بود. آقای اکبری بین بچه‌ها راه رفت. گفت: «بچه‌ها! این نقاشی را با نقاشیِ قبلی مقایسه کنید.» رضا گفت: «آقا اجازه! این از بالاست، آن یکی از پایین بود.» همه بچه‌ها خندیدند. آقای اکبری لبخند زد. گفت: «بچه‌ها به ‌جز مورد مهمی که دوستتان گفت؛ به‌نظر شما اگر بخواهیم این دو تا را با هم مقایسه کنیم؛ چه چیزهایی می‌توانیم بگوییم؟» هر کدام از بچه‌ها چیزی گفتند. پیمان گفت: «آقا اجازه! این را به سختی کشیدیم. قبلی را به راحتی.» همه خندیدند. زمان اردو تمام شد. همه بلند شدند تا برگردند. میثم قمقمه‌ آب پیمان و جعبه آهنی مدادرنگی را توی کیف خودش گذاشت. رضا زیر­انداز پیمان را گرفت. کیف پیمان سبک شد. پیمان از آن­ها تشکر کرد. به وسایلش که در دست دوستانش بود نگاه کرد و به فکر فرو رفت.

نویسنده: سمیه خالقی